.... نويسنده : محمد حسين صفري

نگهبان : من براي چند لحظه مي رم بيرون ... كاري بود كه بايد انجامش مي دادم ... نمي دونم چرا ... هر چند احمقانه است ، اما واقعاً نمي دونم چرا ... شايد برم تو حياط ميون مردم تو ...

زن دوباره به سيب مي نگرد و آنگاه رو به پنجره ...

زن : اي آزادي خواهان ، اي كساني كه براي آزادي و آزادگي  به اينجا كشيده شده ايد ، اي كساني كه به انتظار فرج نشسته ايد .. يحيي ، سامعه ، نصراللّه ، هاشم ، اي برادران و خواهران من ، منم ليلا ، دختر فلسطين ، دختر سرزمينم ، سرزميني كه براي هميشه زنده مي خواهمش ، سرزميني كه براي هميشه پاينده و سبز مي خواهمش ، من يك نفرم ، اما شما از من بيشتر ، من خواهم مرد اما شما بايد زنده بمانيد ... كليدهاي در حياط كه نديده امش در دست من است شما اين را بگيريد