عقل زن

مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد

وقتی کمی بزرگتر شد
... کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد

بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود

وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :
عقل زن کامل نیست
...

نامه ای به همشاگردی قدیمی....

مطلب زیر از طرف دوست و همکلاسی قدیمی ام عباس سادین برای من ارسال شده بود کلمات عباس منو به دنیای کودکی ام برد روستای رودبار قشلاق ، مدرسه ابتدایی شهید حسن آبگول ، نیمکت های درب و داغون ، بخاری های نفتی ، زنگ آهنی ، درخت انجیر و پنجره های چوبی ....... و دزدی هایمان از باغ مهندس معدن و خاطره هایی که با سیل های بیشمار رودخانه رفتند و دریایی شدند ....
بانونوشت: من امروز دلم هوای تورا کرد همکلاسی  قدیمی...
کلاسهای مدرسه مان را یک به یک گشتم
نه تو بودی و نه صدای خنده هایت
حیاط پیرمدرسه هم دراین غروب پاییزی نشانی تورا به من نداد
درکدام کوچه ی منتهی به مدرسه گم شدی که پیدایت نمیکنم
بیا که این همشاگردی قدیمی هنوز زیر درخت پیر توت  حیاط
منتظر امدنت نشسته
بیا که اینبار نه کتابم را که خاطراتم را درکیف تو جا گذاشتم
من امشب دلم همان نیمکتهای چوبی را میخواهد
بیا که رویای همکلاسیت سوت وکور مانده...
یک باردیگربخند
تایادم نرود مشق امشب دلتنگی ام را...

امروز ، امروز است

امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند
ناراحت نشو
حتما دارن با تو قایم باشک بازی میکنن
پس با آنها بازی کن
ادامه نوشته

مولای من سلام

آقا جان دلم بدجوری گرفته است می خواهم شکایت مردمی را برایت بیاورم که زیر نامردمی های مسئولین له شده اند مردمی که زمانی از آنها به عنوان مستضعفین یاد می شد اما امروز به سبب اینکه همه رنگها با هم قاطی شده اند دیگر هیچ کس قابل تشخیص و مقایسه نیست آقا جان نامردی ، ظلم ، ستم ، دورویی ، دزدی ، جنایت ، دروغ ، برهنگی ، کثافت ، رشوه ، باندبازی ، و هر چیزی که فکرش را بکنی امروز زیاد شده و به راحتی اتفاق می افتد و البته که در بین مسئولین بیشتر است آنها در پس ریش ، در سایه دین ، به اسم جنگ و جبهه ، حتی با کمال پررویی به اسم شما و اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام هر غلطی می کنند ، هر کاری انجام می دهند به برادر و خواهر خود رحم نمی کنند فقط و فقط پول را می شناسند آقا جان آیا هنوز هم وقت آن نرسیده که چشمان منتظر ما را روشن کنی و پاسخی باشی بر این همه نامردمی ... ؟ آقا جان بدجوری دلم گرفته است لطفا کاری بکن .

قصه قبیله من ...

ادامه نوشته

قصه قبیله من ...

ما یک طایفه بزرگ بودیم یک ایل بزرگ یک قبیله بزرگ یک فامیل بزرگ ... ما یک اصل داشتیم یک باور داشتیم یک اعتقاد داشتیم ... ما با هم خوب بودیم مهربان بودیم یکرنگ بودیم یکدل بودیم یک سفره بودیم ... ما چراغی داشتیم نوری داشتیم بزرگی داشتیم که اسمش صفربابو بود .... یه روز این بزرگ ما از بین ما رفت ، غروب کرد ، خاموش شد .... ما یک طایفه کوچک شدیم ، اصلمان را فراموش کردیم ، باورمان را از یاد بردیم ، اعتقادمان را از دست دادیم .... دیگر با هم مهربان نیستیم ، یکرنگ نیستیم ، یکدل نیستیم و سر یک سفره نمی نشینیم .... 

همه چیز عوض شده است ... تغییری که زیبا نیست ، یک دگرگونی ناجور ... دلتنگی ... دلتنگی ... دلتنگی ....

همه چیز ظاهری شده است مثل طایفه ، ایل ، قبیله ، فامیل .... همه چیز شعار شده است مثل اصل ، باور ، اعتقاد ..... همه چیز دورنگ شده است ... ما چراغی نداریم ، نوری نداریم ، بزرگی نداریم ....

تنها هستیم ... تنها با چهره هایی در اطرافمان که دیگر نمی شناسیم ....

ادا و اطوار و ناز و غمزه و عشوه و خودخواهی و تکبر و خودبینی و کینه و نفرت و حسودی و شکایت و قهر و .....

روزی ما شده است ....

ای کاش صفربابو نمی رفت ... ای کاش من به جای او می مردم ... ای کاش من صفربابو می شدم ... ای کاش صفربابو همیشگی بود ... ای کاش مرگ نبود ... ای کاش می شد دوباره صفربابو را از خدا گرفت ....

راستی خدایا فقط برای نیم ساعت نه بیست دقیقه نه ده دقیقه نه پنج دقیقه ، فقط برای یک ثانیه می شه پدربررگمو دوباره زنده کنی فقط به قد همین متنی که نوشته ام می خواهم با او درددل کنم می خواهم آخرین شعرم را برایش بخوانم می خواهم دوباره پای افسانه اش بنشینم ... می خواهم شیربرنجش را بخورم .... می خواهم برایم آواز بخواند ... شیر بدوشد ... می خواهم از شکوه طایفه ای بگویم که با مرگش برد ... می خواهم از تنهائی ام برایش بگویم ... از دلتنگی ام ... می خواهم بیاید و مرا هم با خودش ببرد به هر جایی که در آن پا گذاشته است و نفس می کشد .... می خواهم بیاید و مثل گذشته مارو زلال کند ، پاک کند ، عاشق کند ، یکرنگ کند ، سر یک سفره ینشاند ، بی کینه ، بی نفرت ، بی حسودی ، بی عقده ، بی چشم و هم چشمی ، بی ادا ، بی ناز و غمزه ، بی تکبر ، بی غرور ، بی خودبینی ، بی قهر ، بی شکایت ، بی متلک و ....

خدایا می شود .... ؟

تو که می دانی ما یک قبیله بزرگ بودیم ... با آیین های بزرگ و رسم و رسومی دیرینه ....

دلتنگی ...

چند فیلم تدوین نشده دارم چند فیلمنامه نیمه نوشته دارم چند طرح فیلمنامه زده ام ، چند فیلمنامه آماده برای تولید دارم چند فیلم را ناقص گذاشته ام ... وای خدای من ....

خواستم بنشینم شعرهایم را جمع و جور کنم ، متن های ادبی ام را تایپ کنم ، فیلمنامه های ناقصم را تمام کنم و فیلم هایم را تدوین بزنم .... نشد که نشد ...

هیچ حس و حالی نیست ... چه زمانه بدی شده است ... دست و دل آدم به هیچ کاری نمی رود ...

دوست دارم توی اتوبوس بنشینم و توی ترافیک بمانم و فقط کتاب بخوانم یا دست اندازها را بشمارم یا ایستگاههای اتوبوس را بشمارم یا درختان توی بلوار را و یا پرندگانی که سالی یک بار هم از بالای سرمان نمی گذرند ...

اینروزها تنها چیزی که آرامم می کند باغبانی و گل کاری است ... همین و بس ... چنگ به خاک بزنم و گلدانها را جابجا کنم و فیلمی ببینم و بخوابم ....

 

عید آمد و من ....

نمیدانم عید که بیاید باید چکار بکنم آنقدر برنامه می ریزم که آخرش به هیچکدام از برنامه هایم نمیرسم مثل همیشه خودم را دست زمان می سپارم البته چاره ای هم ندارم نمیدانم چرا همه چیز برای من دیر اتفاق می افتد ، دیر به من می رسد یا من به همه چیز دیر می رسم ، با اینکه همیشه عاشق تعطیلات بوده ام اما اینروزها تعطیلات عذابم می دهند احساس می کنم از دنیا عقب می مانم از خودم ، از زمان ، از آنهمه آرزویی که داشتم و نشد ، نگرفت و نمیدانم چرا .... ؟

 

چهارشنبه سوری ...

می پریدیم و می گفتیم زردی من از تو سرخی تو از من ، و آتش زبانه می کشید ... یادش بخیر ...

اما حالا چه که نه آتشی و نه حالی و نه خاطره ای .....همه چی زرد است مثل نشریات زرد ، مثل آدمای زرد ، مثل خاطره های زرد ، مثل عشق های زرد ، مثل سیاست های زرد .... تنها ترقه است و بمب و نارنجک و فشفشه و یک بازی بی ریشه ، بی هویت ... چقدر دور شده ایم از آیین ها ... از سنت ها ... از رسمی که دیرینه است و ریشه در باورمان دارد ... چقدر دور شده ایم از خودمان ... از چیزهایی که زمانی باورشان داشتیم ...  

یک مشت احساس زرد ، یک مشت باور زرد ، یک مشت صداقت زرد ، یک مشت تعارف زرد ، یک مشت دنیای زرد ، یک مشت .....

یا حسین علیه السلام

دلم بدجوری گرفته است دلم می خواهد تنها در گوشه ای از مسجد آبادیمان بنشینم و به مصیبت حاج قربان گوش بدهم و آرام اشک بریزم  اما نمیدانم چه غلطی کرده ام که اینروزها توفیق همه چیز از من گرفته شده است نمازهایم را درست و کامل نمی خوانم کمتر به سراغ خدا می روم و چند سالی هم می شود که دیگر غذاهای نذری مسجد آبادیمان را در شبهای اربعین نمی خورم .... سخت دلم گرفته است ... آقا جان دلم را به نامت دخیل می بندم تا دستم را بگیری و از این منجلابی که در آن گرفتار شده ام رهایم سازی ... خیلی وقت است که دست و دلم به هیچ کاری نمی رود از این زندگی ، از این آدمهایی که می شناسمشان ، از این روزگار لعنتی خسته و دلزده ام و رهایی می خواهم ....

شبهای اربعین

اربعین هم از راه رسید و ما هنوز پی روزمرگی هایمان جا مانده ایم پشت لحظه هایی که اصلا کربلائی مان نمی کنند ....

از مجموعه دست نوشته های سفر عتبات

مسجد مقدس براثا ، غروبی غریب ، داخلی / خارجی

 

بسیار در مورد آن شنیده بودم در مورد آنچه که در طول تاریخ بر این مسجد مقدس رفته است نامش برایم بسیار زیبا و جالب بود مثل همان حس و حالی که همیشه برای رفتن به حرم داشتم پای در این مسجد گذاشتم و تجدید وضو نمودم تا روشن تر از ثانیه هایی که بر من گذشته است شوم گوشه ای نزدیک محراب نشستم و سخن آغاز کردم با آنچه که در آن لحظه بر من مستولی بود :

تشنه تر از همیشه آمده ام تا در اعجاز چشمه زلال چشمهای روشن مسیح ، در براثای دعاهایم سیراب شوم از وسعت دستان امیری که امام اول من است ای زادگاه مهربان روح الله ...

ادامه نوشته

بغداد ، نیمه های روز ، خارجی

روی پلی بزرگ ایستاده ام زیر پایم رودخانه ای بزرگ جاری ست به اطراف می نگرنم به دنبال رد پایی می گردم ردپایی از هزاران سال که گذشته است رد پایی از دیروز که گذشته است ردپایی از امروز که پیوسته جاریست به آدمها می نگرنم و آدمها شبیه آدمهای دیروز نیستند شبیه آدمهای امروزند خیلی امروزی تر از آدمهایی که دیده ام اما به نظر می آید این تنها ظاهر آنهاست . در میان آدمها هنوز در رفت و آمدند همان شمرها ، همان ابن ملجم ها ، همان عمر سعد ها .... یزیدها و از نوادگانش همان صدامی که کاخش هنوز پیش روی چشم من است .... اما نمی بینم ... نمی بینم ابوذری که از دیار امروز باشد ... نمی بینم سلمانی که شبیه ما باشد ... نمی بینم بلالی که از جنس ما باشد ... نمی بینم صحابه ای که امروزی باشد و ....
ادامه نوشته

بالاخره برف .... آمد

ای وای برف ... سقف خانه حلبی مان دارد اوچک می کند آخر خدایا الان چه وقت باریدن است مگر نمی بینی ما نه لحاف داریم نه گاز داریم نه نفت داریم نه بنزین داریم نه هیزم داریم نه نان داریم نه اسب داریم نه ژاله داریم نه توت داریم نه بابایی که با اسب در زیر باران و برف و کولاک خودش را به ما برساند خدایا چه وقت و بی وقت ویار باریدنت می گیرد ....

ای وای برف .... بچه ها بدوئین آدم برفی .... نگاه کن آدم برفی ما کلاه و شال گردن و دستکش دارد و اصلا سرما نمی خورد ... خدایا دمت گرم بیشتر ببار ما می خواهیم سرسره بازی کنیم .....

ای وای برف .... محصول امسال را سرما از بین می برد ....

ای وای برف .... خدا رو شکر خشکسالی امسال هم کمتر می شود ....

ای وای برف ... چه رئیس جمهور بابرکتی ....

ای وای برف .... مجری تلویزیون دماغش سرخ شده است ....

ای وای برف .... تابستان امسال کمبود آب نخواهیم داشت ....

ای وای برف ..... آتش سوزی جنگل گلستان هم دیگر ادامه نخواهد داشت ....

ای وای برف .... ما سعی کردیم ابرها را بیشتر بارور کنیم تا تگرگ هم ببارد ....

ای وای برف .... در پای صندوقهای رای منتظر شما هستیم ...

ای وای برف .... چتر من سوراخ شده است و کلماتم و آرزوهایم و احساسم دارد خیس می شود و روی سنگ قبر پدرم چقدر سفید شده است ....

ای وای برف ..... برف ... برف ....

چندی قبل از این خبر  فاکسی از آنطرف دنیا رسید و نزول برف را همه تبریک گفتند . اما خبر نرسیده برف بند آمده بود .

داشتم با خودم می گفتم ... اقتدار .... پیشرفت ... سیاست .... هویج ... چماق .... شاخ ....و ....

ادامه نوشته

از مجموعه دست نوشته های سفر عتبات

حرم سید محمد ، نیمروزی داغ ، داخلی

 هنوز در سامرا هستم جایی که پیشتر از این لحظه نمی شناختمش و حتی چیزی هم در مورد آن نشنیده بودم حیران لحظه ای که در آن جاری بودم و کلمات با من سخن می گفتن و من با او که تازه شناخته بودمش :

همراه خود نخلستانی آورده ام تا نذر ضریحت کنم ای سید سبز ، سید غریب ، سید سرخ ...

ادامه نوشته

از مجموعه دست نوشته های سفر عتبات

مرقد مطهر حضرت امام هادی علیه السلام ، هنگام غروب ، داخلی

لباس یکدست سپیدی پوشیده ام و در گوشه ای از رواق نشسته ام در تنهایی خویش با امام خود گفتگو می کنم خیره به گنبدی که برای بار اول است می بینمش :

امام من ، ای نور همیشه هدایت ، ای جاری حضور ، ای هادی هماره ...

سامرا را با تو شناختم ، شهری غریب تر از خودش ... با تو ای صفای خاطره ها ، روشنایی رنج ، آبروی صبر ، ای پناه امن اسارت ، تکیه گاه سیاهی زندان ...

من امروز آمده ام از شهر ی که فرسنگ ها با تو فاصله دارد .....

ادامه نوشته

از مجموعه دست نوشته های سفر عتبات

پناه سلمان فارسی ، گرگ و میش ، داخلی / خارجی

 

احساس غرور می کنم انگاری که با جدم سخن بگویم آرام و بی پروا پیش می روم چنان که گویی در محضر نزدیکترین اقوام خویش نشسته ام سلام می دهم هر چند که دست خالی هستم :

سلام .... سلام ... سلام آقای من ...

نگاه کن دسته ای از فرشته ها را برایت آورده ام دسته ای از شقایق های وحشی غرب ایران ، نگاه کن ای سلمان من از شهری آمده ام که پر از سلمان است و ابوذر ، فریاد است و کبوتر ... من از شهری آمده ام در همین نزدیکی ها که پر از کاج است و صنوبر و انتظار ... پر از نخل است و شهید و حماسه ... پر از شعر است و آیه و ایثار ... نگاه کن ...

آمده ام تا در شفاعت تو ای ایرانی ترین صحابی ، غلامی در بارگاه اهل بیت عصمت و طهارت باشم ، آمده ام تا برایم از مولایی بگویی که محضرش را درک کرده ای ، برایم از علی علیه السلام بگوی ، از بهشتی که بی علی بر آن گام نمی نهی ، ای زلالترین سلمانهای زمین ...

می خواهم همراه تو صحابی نخل و چاه و درد و علی و تنهایی شوم ... با من از علی بگوی ... در کدامین نخلستان می توانم قرآنی ترین شوم ، حیدری ترین شوم ، خیبری ترین شوم ...

بی عشق تو ای پاکترین یاران ، باوفاترین سربازان ، بر این زمین گام نهادن سخت است درست زمانی که تو را پیغمبر خدا به نام می خواند : ای سلمان ، ای شیداترین آینه ها ، ای شیدای آیه ها ، تو از تبار نگاه فاطمه ای ... از مایی ، از اهل بیت خدا ...

سلام ... سلام آقای من ... راهنمای من ... الگوی من ... سلام ...

برای ورود به حریم قدسی ایرانی ات نمی توانم اذن دخول بگیرم ... سرم را به زیر می افکنم و داخل می شوم تا سوغاتی سفرم را بی واسطه به من بدهی ... منتظر اذن دخول نمی مانم ... اینجا من لایق تر از هر کسی هستم و به تو نزدیکتر ... اینجا من که غریب نیستم ... اینجا خانه خودم هست ... پناه شرجی سلمان فارسی ... راستی تا یادم نرفته است برایت بگویم که نام پسرعم من هم سلمان است با این تفاوت که او محضر مولایمان را درک نکرده اما درس دلدادگی تو را در کتاب دینی مان خوب حفظ کرده است مثل پسر کربلایی علی که او هم نامش سلمان است و پسر همسایه مان قربانعلی که الان سرباز است و نامش سلمان ....

 

محمد حسین صفری

عتبات عالیات ،  محضر سلمان فارسی

 

از مجموعه دست نوشته های سفر عتبات

مرقد مطهر حکیمه خاتون ، ظهر ، داخلی / خارجی

 نمی شناختمش ، برایم غریب بود وقتی به مرقدش رسیدم خسته بودم نشستم و آرام گرفتم مثل همه ساعتهایی که خستگی هایم را برای مادرم می برم حرف زدم :

عمه جان از مکه دیوانگی ام عبور کرده ام ... از جمکران حضور ، از جماران نور ، از ایران پر از غرور ... تا به تو رسیده ام ... به صلاه ظهر گرم آفتابی ات تا نماز بگذارم ... آیا اذن دخولم می دهی ؟

من امروز آمده ام تا در تولد آرزوی شیرین خدا از اشک های تو سیراب شوم ... ای حکیمه مهربانی و دختر برکت ، ای عمه رسالت ....

من امروز آمده ام از مدینه همه آشفتگی هایم ... دستان امام عصرم را باز جویم و با او بیعتی دوباره تازه کنم ...

به من بگو عمه جان به من بگو کدامین سوی به عبور عاشقانه ترین تصنیف خدا پیوند می خورد تا بی قراری خویش را راهی آن سوی نمایم ...

عمه جان من امروز آمده ام که برایم از موعود ایل نینوائی ات سخن بگویی ... با من بگو ... با من از منتقم خون خدا بگو ... با من که از تبار جمکرانم ... از سرزمین جماران ... از دیار نخل و خاکریز و رضا ...

حالا می شناسمت و با اینکه می شناسمت اما غریبی درست مثل بی بی فاطمه زهرا سلام الله علیها ...

صدای اذان بلند می شود وضویم را تازه می کنم و وارد حرم می شوم عطر آسمان جاریست مثل خانه علی در کوفه ... سبحان الله ...

 

محمد حسین صفری

مرقد حکیمه خاتون ، عتبات عالیات

از مجموعه دست نوشته های سفر عتبات

طاق کسری ، غروب ، داخلی / خارجی

زمانی به طاق کسری می رسم که خورشید در پس آن دارد غروب می کند کودکانی را می بینم با دشداشه هایی کثیف که بیشتر سر جنگ با یکدیگر دارند  می ایستم روبروی آفتاب زیر طاق کسری و نگاه می کنم به شکوهی که چندان هم باشکوه نیست و حرف می زنم :

در قامت خمیده این طاق ، هزار بار می شکنم ، در عبور نسیمی که خبر از مولودی بزرگ به پیامبری خدا می آورد فرو می ریزم ، مولودی به روشنی خدا ...

همراه علی علیه السلام اقتدا می کنم در سجده آخرت ، در تشهد لبخندت پیوند می خورم به تاریخ ناپیدای کسرائی که آینه ایست لبریز از راز و رمز ، به تاریخ طاقی شکسته که سرشار از عبرت است و زمزمه و محمد ( ص ) ....

در تو و ترک این دیوارها که پیشانی آسمان را به نام تو بوسه می زنند ای آغاز وحی ، قامت می گیرم و درود می فرستم به علی ، آل مبارک علی علیه السلام ، سلمان ، خدیجه ، و صحابی آفتاب و نخل و نهروان ...

تاریکی غلبه می کند چفیه ام را به دوش می اندازم کودکان با دوچرخه هایی کهنه دور می شوند تنها می مانم با غربت کوفه ، خرابه ای که به طاق کسری می ماند و شهری به نام مدائن ....

ماه را بو می کشم و صلوات می فرستم به نام محمد صلوات الله علیه : الهم صل علی محمد و آل محمد و علی جمیع الانبیائ والمرسلین ... و عجل فرجهم ... کسی نامم را صدا می زند کسی که صدایش را تا به حال نشنیده ام و صدایش عطر آسمان دارد .

محمد حسین صفری

شهر مدائن ، طاق کسری

محرم امسال هم تمام شد

با اینکه همه روزها عاشوراست و همه زمین ها کربلاست اما محرم امسال هم تمام شد تاسوعا آمد و رفت عاشورا آمد و رفت و شام غریبان هم گذشت مثل همه سالها و من ماندم ، من باز هم نتوانستم برات صحابی خون خدا را بگیرم و به آرزوی بزرگم که شهادت است برسم شام غریبان امسال هم گذشت و من خانه نشین بودم ...

دریغ ....

از مجموعه دست نوشته های سفر عتبات

آرامگاه مسلم ، روز ، داخلی

اذن دخول می گیرم و وارد بارگاه ملکوتی مسلم ابن عقیل می شوم در برابر ایوان می ایستم و حرفم را اینگونه آغاز می کنم :

تو را اگر چه امروز به دیدارت آمده ام باز هم در کوفه ناجوانمردی ها می یابم با این تفاوت که اینبار خودت خانه داری با گنبدی مطلا و بارگاهی روشن و آسمانی ... ای یادآور نثار و ایثار ...

آمده ام تا در مقابل ضریح زیبایت بایستم و نفرین بفرستم به مترسکان دارالاماره که مختار در تعریف آنان می گوید نام آدمی بر آنان نهادن توهین به آدمی ست . به عبید الله ابن زیاد ، به دروازه شام ، به کوچه های غریب کش کوفه و ...

آمده ام تا با سفیر سبز مولایم در این غوغای تنهایی بیعت کنم ... وقتی شنیدم که این مردم دنیا پرست ، سست پیمان ، نامه هایشان را انکار کرده اند و خود را در میان ترس و دست خط سیاهشان پنهان نموده اند . چشمانم مسیر فرات را می جستند و نگاه تو را تا به پایت بیافتند و فریاد برآرند که ای مسلم از مسجد بیرون مرو ... نامردان ترس و تزویر ، پشت دیوارهای وحشت و بی وفایی و آزمندی ، کمین گرفته اند .

می خواستم بی همرهی هانی از مسجد خارج نشوی و در خانه طوعه پناه نگیری . اما تاریخ پیش تر از من به سراغت آمده بود و تو را نیز بی علقمه ، بی فرات ، بی دریا سر بریدند .

زیارت نامه ام را که تمام می کنم وارد حرم می شوم و حرفم را اینبار با تو ادامه می دهم :

در شکوه آینه هایت همراه قیس ابن مسهر ، ای پسر عم حسین پناه می جویم و تاریخ را برای بی وفائی اش تهدید می کنم ... بگذار در جنوب شرقی بارگاهت برای همیشه آرام بگیرم  ، همراه خود هزاران سلمان ، هزاران عبدالله ، هزاران داغ دیده و داغ زاده آورده ام تا با تو بیعت کنیم .

نگاه کن از سرزمین سنگر و پوتین و حماسه برایت هزاران نامه آورده ام تا کوفه را رها کنی و سفیر دل شقایقمان شوی ، بگذار ای تکیه گاه رقیه ، ای آرزوی آخرین نگاه رقیه ، در انتهای ضریح نقره ای ات دو رکعت نماز بگذارم .

وضو می گیرم ، نماز می گذارم و دلم را تطهیر می کنم ، ضریحت از همیشه نورانی تر است دست می کشم و آرام می گیرم و رویم را بر می گردانم به سمت کوفه و فریاد می کشم :

ننگ بر شما باد ای سران ستم ، سران فتنه و تزویر ، سران بی آبرویی ، از چه رو سر مطهر مسلم را بر دروازه شهر شام به تماشا گذاشته اید نگاهتان کور باد که در این شهر چشم پاکی نمی بینم مانند دلتان که ناپاک است و سیاه ... نگاهتان کور باد برای تمام تاریخ ... برای همیشه روزگارتان ، نشان بدنامی بعثیون را بر چهره یوسفیان های بی آفتاب نمایان کردید . سرشت نخل و سایه از شما دور باد که برای همیشه چشم زائران آل فاطمه را به فرات نشاندید ... نفرین بر شما ...

محمد حسین صفری

عتبات عالیات  ، آرامگاه مسلم ابن عقیل

 

از مجموعه دست نوشته های سفر عتبات

دارالاماره ، روز ، خارجی

 

بر بلندایی مشرف بر دارالاماره ایستاده ام و با تاریخ سخن می گویم :

سر که می چرخانم جز ویرانه هیچ نمی بینم که در پنهان این تاریخ پلید ، بر سر مصعب فرود می آید ... می خواهم کسی از راه برسد و مرا میان شیدائی ام در فراق کاروانی که هنوز پای خطابه بانویم اشک می ریزد سر ببرد ... می خواهم پای خون هنوز جاری حسین علیه السلام بر این خاک بمانم و بندگی کنم ... می خواهم بر بلندای این قصر بی ستون برخیزم و دوباره خطابه ای را که هر بار تکرارش برایم تازگی دارد فریاد کنم .

باز تکرار می شوم تا ابتدای هستی مسلم ، تا آغازه ترجیع بند بلال ، تا نخستین لبخند رقیه ، و آخرین نگاه سکینه ...

من باز تکرار می شوم دوباره تکرار می شوم و قصر دارالاماره فرو می ریزد ... می شنوید ... زیادی های بدفرجام نعره می زنند ... می شنوید عمر سعد به نفرین خودش نشسته است .

بر بلندای قصر دیروز دارالاماره ایستاده ام و جز ویرانه هیچ نمی بینم جز پلشتی تاریخی که دوست می دارد مثل دیوارهای این قصر بی سقف فرو بریزد

خودم را می بینم که تکرار می شوم در هیات میثم ، سلمان ، ابوذر ، بلال و ....

 

محمد حسین صفری

خرابه دارالاماره ، عتبات عالیات

از مجموعه دست نوشته های سفر عتبات

آرامگاه میثم تمار ، روز ، داخلی

با سبدی که چند دانه خرمای خشک درون آن است در ایوان حرم می نشینم و گفتگو را آغاز می کنم :

بر دارت می آویزند و دهانت را لجام می زنند ، زبانت را می برند اگر از حمد کسی گویی که نخل ها استقامت از او می آموزند .

هنوز تا کربلا فرصتی مانده است ، بگذارید ای سیاهترین سیاهی ها ، ای عبیدالله ابن زیاد ، همراه نخل ها ، خود را به حسین برسانم ، تو خوب می دانی که من از صحابی حیدرم ، تمارترین این نخلستان ...

مرا اگر زبان ببرید چشمهایم ثنا می گویند و لبهایم به توصیف تنها ترین کوفه می پردازند و دستانم آل علی را ذکر می گیرند ، مرا از چه می ترسانید ؟

اگر اشارتی کنم درخت ها پرنده می شوند و آسمان پر از واژه های سرخ آفتاب و ابر ، پر از آیه های عشق و کبوتر ...

چند دانه خرمای خشک باقی مانده را به چند زوار تازه از راه رسیده می دهم و صحبتم را ادامه می دهم :

روی این کاشیها که ایوان خانه ام را تزیین کرده اند می نشینم و سبدها از عشق و فضایل حیدری برایتان تعارف می کنم ، من غلام آزاد شده مولایم ، که در بهشت جایگاه واحدی برایم خواهد بود ، سینه ام را جای هزاران زخم گل انداخته است و نگاهم سرشار است از مرثیه برای تنهایی آل علی و اقتدار مولایی که شما نفهمیدید .

می خواهم از کسی بگویم که حدیث مستی و رندی و مردانگی بود و قصیده بلند مهر و ایثار و بندگی ، خدای خنده و کلام ، می خواهم از آسمانی بگویم که حریمش پر از درخت و خرما و شور و اشاره بود .

بر دارم می آویزند و دهانم را لجام می بندند ، زبانم را می برند ، نگاه کنید پشت اینهمه شیدایی ، محرم کلام علی را بر شانه نخلی که عمری همدمش بوده است به بند می کشند .

آی آسمان چرا ساکت نشسته ای ، آی نخل ها چرا به تماشا ایستاده اید ؟ آی بادها چرا نمی گذرید ؟ آی دیوار ، کوچه ، خاک ... آی ...

زبان نفرینتان کجاست ؟ میثم را سینه می درند و کلامش را که از آل روشن رسول الله می گوید بی قافیه می گذارند آنوقت شما خاموشید ، شمایانی که در تمام طول تاریخ ساکت مانده اید ، نکند شما را نیز زبان بریده اند ؟

آی نفرین بر تو ای پسر نامشروع زیاد ... نفرین به تو و ...

 

فرو می افتم جایی که هنوز نخلی چند شاخه برای استراحت کبوتران با خود حفظ کرده است جایی که هنوز نخلی سبدم را از چند دانه خرمای خشک خالی نمی گذارد فرو می افتم جایی که هنوز عطر امامم را دارد .

 

محمد حسین صفری

آرامگاه میثم تمار ، عتبات عالیات

زیارت عاشورا

اللهم ارزقنی شفاعته الحسین یوم الورود و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام .

خدایا شفاعت امام حسین ع در روز ورود به قیامت روزیم کن و گام راستیم را نزد خودت ثابت بدار با حسین و یاران حسین آنان که در راه او جانفشانی کردند در جلو امام حسین علیه السلام .

 

روز تاسوعا در تهران

امروز چهارشنبه است هوا تقریبا صاف و آبی است جوانان تکیه محله ما عجب رسمیه را برای یادآوری رفتگان امسالشان می خوانند کوهستان را آماده می کنم لباسهای سفیدش را که مزین به حرم حضرت اباعبدالله علیه السلام است می پوشانم چفیه ای را که از جشنواره ره آورد سرزمین نور در کرمانشاه گرفته ام با سربند یا زینب س به سرش می بندم دوربینم را بر می دارم و از خانه بیرون می زنیم تا از هیئات محله عکس بگیرم وقتی در کنار قافله زنجیر زنی راه می روم چشمانم پر از اشک می شود و تنها به یک چیز فکر می کنم به اینکه هیچ چیز در این لحظه از خدا نمی خواهم جز اینکه جور کند هر ساله در ایام محرم در آبادیم باشم کوهستان به صورتم خیره می شود و اشکهایم را می بیند سعی می کنم نگاهم را از نگاه کوچکش پنهان کنم

روی دلم چیزی سخت سنگینی می کند که نمیدانم چیست .

محرم آبادیم

حسن حسین های شبهای تاسوعا و عاشورا یادش بخیر ، صف بستن نوجوانانی که می خواهند نوحه بخوانند و حیای آنها که پشت تریبون چوبی مسجد پنهان می ماند ، حضور عباس دیوانه در مسجد یادش بخیر که ناگهان وسط سخنرانی روحانی مسجد صدایش در می آید و بنا می گذارد به فحش دادن و همه می دانند که کسی کرم ریخته و با او ور رفته است .

یادش بخیر بخاری هیزمی وسط مسجد در شبهای سرد آبادی ... یادش بخیر دعواهای حسن تقی برای درست نشستن در کنار سفره ، نگاههای ناصر امیری برای زهره ترک شدن ... یادشان بخیر جاج سلیمان امیری ، علی قارا ، حسن ایشان ، اسماعیل صفر ، آقا حسن ذبیح ، ملا ، بهرام ، علی سادین ، ممد سردار ، علی چراغ ، حسن چراغ ، محمد رضا حاج قربان ، اکبر قارا ، علی حسن لوچ ، یحیی ، ابولی ، علی قلی ، ممد جانعلی ، عبدالعلی آدینه ، کاظم صفر ، صغری ایشان ، حاج طرلان ، گلی ، عمه حوا ، موسی دبای ، صفر کل ، عبدل قارا ، کربلائی اصغر آرایشگر ، امین الله مکانیک ، حاج فتح الله خدابیامرز ، منوچهر ، عبدل بهداشت ، عبدل امیری جهاد ، عیسی شیرین ، حسن شیرین ، براتعلی ، قاسم ، رضا رجب آرایشگر ، یحیی قربان نقی ، موسی لیلوخ و همه اهالی آبادی که وقتی به یادشان می افتم دلم عجیب می گیرد ...

یادش بخیر روز تاسوعایی که از امام زاده یحیی ابن زید بر می گردیم و زنان آبادی در پشت بامها نشسته اند و کاروان زنجیر زنی ما را تماشا می کنند ...

یادش بخیر همه این اتفاقات را کوه قزلرچخن شاهد است و در سینه دارد همه این یادگارها را تک تک درختان آبادی در سینه دارند

و مدرسه شهید حسن آبگول که حالا خرابه ای بیش از آن نمانده است و معدن ذغال سنگی که بعد از سالها تلاش و جوشش و برکت ، یه مشت از خدا بی خبر تعطیلش کردند

و شاهزاده ابراهیمی که مثل همیشه غریبانه در کنار راه ایستاده و به زوار همیشه اش سلام می دهد

دلم آیین زیبا و جانگداز و حماسی حسن حسین می خواهد حلقه پهلوانانی که دیگر تکرار نمی شوند و ...

تاسوعا و عاشورای آبادیم ...

دلم برای شبهای تاسوعا و عاشورای آبادیمان تنگ شده است شبهایی که تا صبح در مسجد می نشینیم و روزهایش را به علم گردانی می پردازیم کاش می شد همیشه کودک بمانم و در همان شبها جا بمانم در همان روزها ...

کاش هیچ وقت از آبادیم بیرون نمی آمدم و هوای شهر به سرم نمی زد و پایم به شهر نمی رسید ...

کاش ... هیچ وقت از نوحه های حاج قربان امیری دور نمی شدم و می ماندم و برای پیرمردهای پای منبر قلیان چاق می کردم اسپند دود می کردم و چای می ریختم ...

کاش در همان روزگار می ماندم و غربت تهران لعنتی مرا در خود غرق نمی کرد ...

کاش در ابادیم می ماندم و هر روز خدا به سید مجید سلام می گفتم سر مزار شهید علی اصغر صفری ، شهید محمد رضا امیری و شهید موسوی می رفتم و از فراز صخره های اطراف قبرستان فاتحه می خواندم ...

کاش در آبادیم می ماندم و پنجم محرم هر سال سیدهایی را می دیدم که با آیینی زیبا و جاودانه علم های مساجد را آماده می کنند ...

دلم برای نوحه خوانی علی شیخ اسماعیل تنگ شده است  برای دیگ های بزرگ مسی که نذر ده روز محرم هستند برای اجاقهای بزرگ همیشه روشن و ....

برای ته دیگ هایی که هنوز هم مزه ای بالاتر از آنها را نچشیده ام ... ته دیگ هایی که در سینی های بزرگ ریخته می شود و در مسجد پخش می گردد و ...

پيشواز

ماه خدا

در راه است ...

بايد آماده باشيم

چمدان به دست ....

نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش

ادامه نوشته

عید قربان مبارک

قربان قربانی حرای دل آسمانی تان که مرا حاجی ام می سازد .

مصائب تهران

دلم به حال تهران می سوزد

تهران امروز پارکینگ آهن و آجر و سیمان و موش و دود و گناه شده است

تهران ، امروز آسمان ندارد

و خدا دیروقتی ست که از تهران رفته است

تهران امروز .....

دلم به حال تهران می سوزد .

مجلس ختمی برای دماوند

دارند دماوند را سر می برند

دارند بلایی دیگر بر سر زمین نازل می کنند

دارند سینه ی دماوند را می شکافند

دارند با دماوند از در جنگ بر می خیزند

دارند دماوند را ...

 

انگار جاده ی پارک ملی گلستان به دماوند منتهی می شود

انگار اتوبوس جنایت و غارت و مرگ مسیر تازه ای را یافته است

انگار دماوند دارد بعضی ها را آزار می دهد

انگار دماوند هم روی زمین اضافی ست

انگار عمر دماوند هم سر آمده است

انگار ....

 

مرگ دماوند یعنی مرگ تمدنی که انگار قرار است نادیده گرفته شود

مرگ دماوند مرگ ایران است

مرگ بزرگترین نماد ایران

مرگ زیباترین نماد ایران

مرگ زلال ترین نماد ایران

مرگ ...

 

دماوند تمثیل انسان پاک ایرانی ست

تمثیل اسطوره های جاودانه ی ایران

تمثیلی از عشق و برف

عشق و نان

عشق و هوس

عشق و زندگی

عشق و خدا

عشق و ....

 

دیو آسفالت سیاه به دامن دماوند کشیده شد

نه کوهنوردی به تحصن می نشیند

نه مرد کوهی به اعتراض بر می خیزد

خاموشی دیرینه جان همه را گرفته است

تجربه ی تلخ جاده پارک ملی گلستان را از یاد برده ایم

مرگ خرس قهوه ای

مرگ پلنگ گریز پا

مرگ تشی

مرگ آهوان کوچک

مرگ گرازهای وحشی

مرگ عقاب

همای سعادت

میش مادر مرده

قوچ یتیم

شوکای دلتنگ

........

 

دماوند را دارند سر می برند

آنچنان که تالابها را سر بریدند

و دریاچه ی ارومیه را

و

.....

 

عیدانه

سبزترین عاشقانه های عید باستانی نوروز تقدیم شما...

شما که زیباتر از بهارید

سنگ نبشته

عشق اجاره ای

قصه ی مرغ و خروس پایتخت نشین ...

طرحي براي زندگي ...

هبوط ....

دعايي براي مادرم

گلایه

همه چیز سیاه است

همه جا تاریک

نه آفتابی

و نه روشنای عشقی

دلتنگم از این همه ظلم

براستی خدا در کجاست ... ؟

من گناه تو را می شورم

نمی شناختمش

غریبه بود

مثل همه ی آدمهایی که گاه نمی شناسمشان

کمی لکنت داشت

و انگار که نمی شنید

به آنها استثنائی می گویند

ادامه نوشته

در عالم دربدری ...

هی قدم می زنم

هی فکر می کنم

ادامه نوشته