( كليد را از پنجره به بيرون پرتاب مي كند ، صداي همهمه )

شما به اين آزادي مستحقيد و اين تنها سهم حقيقي شماست ، كليد را بگيريد و به ياري منتظران پشت ديوارهاي بلند اين زندان بشتابيد ، زيرا دل آدم سيب است سيب را هديه كنيد

صداهاي بيرون

يك نفر فرياد مي زند : دل آدم سيب است گازش نزنيد

زن : اين صداي نصرالله است

صداي ديگري به صداي اول اضافه مي شود : دل آدم سيب است گازش نزنيد

زن : اين صداي يحيي ست

صداي ديگري به دو نفر قبل اضافه مي شود : دل آدم سيب است گازش نزنيد

زن : سامعه ... هاشم ... فاطمه ...

و انبوه صداهاي ديگر در هم تلفيق مي شود و اوج مي گيرد

زن : آري سيب را هديه كنيد ... سيب را هديه كنيد ... سيب را هديه ... سيب را ...

     ( و هق هق گريه اش تمام صداها را مي پوشاند

زن روي تخت دراز مي كشد فضا آرام تر مي شود ... سكوت بر فضا حاكم مي گردد

نه صداي قدمي و نه صدايي از حياط ...

ناگهان صداي رعد و برق و غرش ابر و آسمان و همهمه ي دوباره ي زندانيان كه انگار در حياط را باز كرده اند بلند مي شود )

در ميان همهمه ها : الله اكبر ... الله اكبر

زن بلند مي شود جلوتر مي آيد و گوش مي دهد .

راوي به صحنه مي آيد راوي و زن چند لحظه اي به هم خيره مي شوند زن لبخند رضايتي بر صورتش مي نشيند

راوي : ( رو به تماشاگران )

          آري دل آدم سيب است ، سيب را هديه كنيد

 

كم كم نور صحنه پايين مي رود ، و بيشتر روي تخت متمركز مي شود ، صداي چند نظامي كه نزديك مي شوند ... سر و صداها زياد مي شود ، يك نظامي فرياد مي زند : اين نگهبان كجاست ؟ بريد كليد رو بياريد ... نگهبان اينجا كي بوده ؟

نظامي ديگر : قربان همين الان متوجه شدن كه تو جابجائي آخر نگهبانها يه تروريست فلسطيني به نام صادق ، خودشو در لباس نظامي به عنوان نگهبان معرفي كرده .

نظامي : پدرتونو در مي آرم بريد از جلوي چشام گم و گور بشيد احمقها ... گفتيد كي بوده ؟

نظامي ديگر : صادق قربان

نظامي : به نظرم مي شناسمش ...

زن در پرتو نور موضعي بلند مي شود ومي نشيند ... اطراف را سياهي اول نمايش فرا مي گيرد

زن :  صادق ...هزار ويك ... هزار و دو ... هزار و سه ... ديگه شمارش قدمهاتو قاطي نمي كنم ... انگار اون بيرون تو حياط داره بارون مي آد ، بوي نم خاك رو حس مي كنم ، چه صبح قشنگي، چه بوي خوبي ...

نوري سبز بر نور موضعي غالب مي شود زن انگار كه متوجه چيزي شده باشد بلند مي شود ، احترام مي گذارد .

زن : سلام آقا جونم ... بالاخره اومدي ؟ مي دونستم كه مي آيين ، من دو تا افسر صهيونيست رو ترور كردم اونا بچه ي خواهرمو كشتن ، بچه ي خواهرمو جلوي چشماي من و مادرش كشتن ... حسين كوچولو  8 سالش بيشتر نبود ... بالاخره اومدي آقا ؟ بيرون منتظرت هستن ، اونا بهت احتياج دارن ، بيا بيا آقا جونم بيا با هم بريم بيا ...

موسيقي اوج مي گيرد و نور تمام صحنه و سالن را براي لحظه اي فرا مي گيرد و آرام فيد مي شود .

پايان

با احترام

محمد حسين صفري

شهرستان آزادشهر

طرح اوليه : 15 / 10 /1381 – 82

بازنويسي : آبان و آذر 1387

تهران

با ياد و خاطره ي دوست شاعرم ، شادروان عباسعلي رجبلو كه در سال 1386 به طرز غم انگيزي در دفتر كارش در گنبد كاووس كشته شد

                   يادش گرامي و ترانه هايش جاودان باد .

در صورت درخواست دوستان هنرمندم نسخه ي كامل نمايشنامه را در اختيار خواهم گذاشت .