نامه ای به همشاگردی قدیمی....

مطلب زیر از طرف دوست و همکلاسی قدیمی ام عباس سادین برای من ارسال شده بود کلمات عباس منو به دنیای کودکی ام برد روستای رودبار قشلاق ، مدرسه ابتدایی شهید حسن آبگول ، نیمکت های درب و داغون ، بخاری های نفتی ، زنگ آهنی ، درخت انجیر و پنجره های چوبی ....... و دزدی هایمان از باغ مهندس معدن و خاطره هایی که با سیل های بیشمار رودخانه رفتند و دریایی شدند ....
بانونوشت: من امروز دلم هوای تورا کرد همکلاسی  قدیمی...
کلاسهای مدرسه مان را یک به یک گشتم
نه تو بودی و نه صدای خنده هایت
حیاط پیرمدرسه هم دراین غروب پاییزی نشانی تورا به من نداد
درکدام کوچه ی منتهی به مدرسه گم شدی که پیدایت نمیکنم
بیا که این همشاگردی قدیمی هنوز زیر درخت پیر توت  حیاط
منتظر امدنت نشسته
بیا که اینبار نه کتابم را که خاطراتم را درکیف تو جا گذاشتم
من امشب دلم همان نیمکتهای چوبی را میخواهد
بیا که رویای همکلاسیت سوت وکور مانده...
یک باردیگربخند
تایادم نرود مشق امشب دلتنگی ام را...