صبح که سوار اتوبوس شدم تا به اداره برم شنیدم مردی میانسال به جوانی که در کنار او بود می گفت در منطقه ای از تهران اوباش دزد با قمه به یک مغازه دستبرد زدن با این وجود کسی جرات نمی کنه مغازه اش را تا دیروقت باز بذاره . درست غروب همان روز که به خانه برگشتم شنیدم در کوچه ما در روز روشن به خانه ای دستبرد زده و طلاهای منزل را ربودن پیرزن همسایه که روی نیمکت فضای سبز نشسته بود می گفت مردم گرسنه ان گرانی و تورم مردم را وحشی کرده چرا هیچ کی هیچ اقدامی نمی کنه همه می ترسن همه عین کبک سرشان را توی برف کردن و خفه خون گرفتن .... داشتم می لرزیدم حرفهای پیرزن عجیب توی سرم پژواک داشت واقعا شنیدن دو خبر عجیب آنهم از برکات تورم در یک روز سنگین بود تمام روزم که خراب شده بود هیچ شب را هم توی خانه گیج می زدم .... باید به فکر ....؟

نمیدونم چی بگم والا می ترسم یه وقت انگ سیاسی بخورم از نون خوردن بیافتم منم عین همه ... اینروزا برف که زیاده ماشالله اونم از نوع نامرئیش ...