این یک اتفاق واقعی ست .....

 

زن گفت: اسمشونو چی می ذاری؟

مرد بلافاصله جواب داد.

خروس را گفته بود روژین

و مرغ نامش کوهستان بود

زن دامن کشید و خندید

اینها که قرار بود نام بچه هایمان باشد

چنان که مرد می دانست

نمی شود به این زودی بچه دار شوند

بچه خرج دارد

و گرانی هم بیداد می کند

سرمایه های ملی هم کفاف خرج مردم را نمی دهد

حیاط بزرگ بود

آنقدر که بشود ده راس گاو هم پرورش داد

و این آرزوی مرد بود

که می دانست تا آخر عمر هم در تهران عملی نخواهد شد

که گاو چرانی کند

شیر بدوشد

پهن جمع کند

و به مزرعه برود

تهران می دانست که شهر تحقیر است

شهری پر از استعاره

پر از گرگ های آدم نما

و مرد می بایست که جنگ کند

و تنها به ترسیم آرزوهایش بر آسمان سیاه شهر بنشیند

خروس از در و دیوار بالا می رفت

و مرغ هنوز به خانه ی جدیدش عادت نکرده بود

یک خانواده ی جدید

و البته بسیار جوان

باید عقدشان می کردند

خانه ی جدید قوانینی داشت

و حکومت ، اسلامی بود

مرغ گفت مهریه را گندم تازه قرار بدهید

روزانه ۵ طبق عشق

خروس دم کشید و ناز کرد

۴ طبق ... می دانید که تورم بالاست

و من امنیت شغلی هم ندارم

مرغ گفت : مگر کاری پیدا کرده ای

خروس قوقولی ناقصی کشید : بالاخره یه روزی پیدا می کنم ناامید مباش

و مرد تایید کرد

مرغ بله را گفت و صیغه جاری شد

زن اتاقی را برایشان در شوفاژخانه آماده کرده بود

شب زفاف بی سروصدا گذشت

زن و مرد خواب به چشمشان نیامد

همسایه های بدی نبودند

فقط زندگی شهری نمی دانستند

جای خوابشان می ریدند

و کل باغچه را هر روز پابیل می زدند

هیچ کس شکایتی نداشت

مرد می گفت در خانه باید چند چیز همیشه وجود داشته باشد

دیوان حافظ

گلستان سعدی

یادگار پیامبر

زنی قابل

و البته حیوانی مودب

حالا همه چیز کامل بود

زندگی عاشقانه

مرغ و خروسی که بتوانند زلزله را پیش بینی کنند

و تخم بگذارند

و گاهی در مقابل همسایه معاشقه کنند

و برای واقعیت تلخ تهران شعر بگویند

و غیرت

تعهد

پاکدامنی

نداشتن هرزگی

نبستن دروغ

و آداب همسایه داری را به ما بیاموزند

روزها گذشت

آنها به هم عادت کردند

تا اینکه دیو سیاه کار خودش را کرد

شب بود

زن و مرد به خانه آمدند

از همسایه ها خبری نبود

نه صدایی

نه سلامی

نه قدقدی

نه دردی

نه کوفتی

هیچ

انگار زمین دهان باز کرده باشد

نه زیر پله بودند

نه پشت بام

نه زیرزمین

نه لابلای رزها

مرد گفت باید به پلیس ۱۱۰ زنگ بزنیم

زن به سراغ همسایه ها رفت

هیچ کس خبر نداشت

مرد به نگهبان افغانی سفارش کرد

روزگار تهران سیاه تر شده بود

نگهبان افغانی گفته بود

رد پای شغالها را در این چند شب دیده است

و مرد فرو ریخته بود

و پیش خود فکر کرده بود که به زن نگوید

تا از وقوع یک سکته جلوگیری کرده باشد

عشق تنها مختص حیوانات نیست

مرد می دانست که اهل روستاست

و عشقی خالص دارد

تعهد دارد

غیرت دارد

پاکدامن است

چشم چرانی نمی کند

و جایی را هم برای هرزگی نمی شناسد

علاقمند است که با همسایه ها بپرد

ولی آ ئین تهران دست و بالش را بسته است

و بالاخره به زن نگفت

شب به نیمه رسید

زن طاقت نیاورد

مرد مجبور شد برای بار پنجم به حیاط خلوت برود

چند کنده ی درخت بلوط در حیاط بود

مرد آنها را کنار زد

نور تلفن همراهش ضعیف بود

از چشمهایش کمک گرفت

و مرغ را دید

کوهستان را دید

مچاله و البته تنها

زن ذوق زده شد

و مرد ، کیش کیش گفت

مرغ در آمد

غمگین تر از آنی بود که بشود با او صحبت کرد

نصیحتی گفت

یا سراغ شوهرش را گرفت

نمی شد در آن لحظه در زندگی خصوصی آنها دخالت داشت

مرغ سر به زیر به شوفاژخانه رفت

و مرد زن را به خانه کشید

می شد پرتو شعله های امید را در نگاه زن دید

مرد بلافاصله اندیشید

باید زن را آرام می کرد

گفت : مطمئن باش خروس همین دور و براست

خروس از من بیشتر غیرت دارد

پرواز کرده و رفته تا در خانه ی همسایه ها گشتی بزند

صبح خدا که فرا برسد

قوقولی قوقویش را خواهیم شنید

مرد نفس راحتی کشید

توانسته بود مجاب نماید

احساس غرور می کرد

حق همسایگی را به جا آورده بود

مرد خوابید

و زن تا دم اذان صبح پشت پنجره نشست

و گاه به مرغ تنها سر زد

هوا روشن شده بود

مرد زیرپتو گوش تیز کرد

صدایی شنید

پتو را کنار زد

قوقولی قوقو ....

خودشه

مرد پرید

خانمم این صدای روژینه ...

زن تایید کرد

از خانه ی همسایه بود

زن گیر داد

و مرد مجبور بود همان موقع به خانه ی همسایه برود

ساعت به وقت پنج و نیم ...

ساعت به وقت عشق بازی

ساعت به وقت اذان

ساعت به وقت خیلی چیزها بود

مرد رفت

هی در زد

هی زنگ زد همسایه جواب نداد

و خروس هی نعره کشید

همسایه برقش روشن بود

و می دانست که مرد خروس گم کرده که البته همسایه ی بیست ساله اش هم به حساب می آید

پشت در است

مرد این پا و آن پا کرد

دوباره برگشت

بچه های آتشنشانی پرده های قرمز را کنار زدند

درب خانه ی همسایه باز شد

و پسرک جوانشان بیرون زد

غضبناک و راز آلود

دهان به اعتراض گشود

چرا مزاحم مردم می شوید

مگر ما گفتیم خروستان به حیاط نه چندان تمیز ما بپرد

مگر ما آرامش نمی خواهیم

مادر خانم مرد گفت

مگر چند بار اتفاق می افتد که بچه ی آدم از پشت بام به خانه ی همسایه بپرد

و پسرک همسایه بی حرمتی کرده بود

مرد تعجب کرد

ابرو درهم کشید

هیچ نگفت

فقط با خود اندیشید :

عالم همسایگی این حرفها را بر نمی تابد

زن هنوز پشت پنجره بود

مرد برگشت

مادر پسرک آنها را صدا زد

و مرد با مادر خانمش که برای وساطت آمده بود داخل خانه شد

خروس زیر الوار چوبها گیر افتاده بود

و رد پای چند شغال در دالان همسایه دیده می شد

کارد می زدی خون مرد در نمی آمد

هنوز کلافه بود

و چشمهایش را می بالید

مرد به خود آمد

مامان بهتره بچه های آتشنشانی را خبر کنیم

و آنها آمدند

آنها غیرت داشتند

آنها تعهد داشتند

آنها حق همسایگی می دانستند

الوار به کناری گذاشته شد

و خروس بانگ برداشت

چراغ آتش نشانی می چرخید

آتش نشانی در همان نزدیکی بود

منطقه ی ۲۲

جایی که انگار در گذشته به گلوگاه تهران معروف بود

که الان گلویش را در گاه به گاه تنهایی اش می گیرند

و برجکی هوا می کنند

مرغ و خروس به سوی هم دویدند

خروس خاکی شده بود

قبل از آنکه مرغش را در آغوش بگیرد

خودش را تکاند

نوک به نوک

پستان به سینه

بال در بال

اطرافشان پر از گندمزار بود

بهشتی کوچک

زن جیغ کشید

خندید

و چادر نمازش را بالا گرفت

آسمان آبی بود

مرغ ناز می کرد

و خروس دورش می چرخید

مرد باید به اداره می رفت

در راه گوش خروس را کشید

و راه پشت بام را بست

خروس مرغ را به شوفاژخانه برد

اولین یاکریم روی مهریه ی مرغ نشست

گندم ها گل داده بودند

و از داخل شوفاژخانه جیغ مرغ چندین بار بر هوا خاست

گنجشک های درخت بادام کل کشیدند

زن روی تخت آرام خوابیده بود

مرد رکاب اتوبوس را جایی گرفت

دسته ی قوها سقف اتوبوس را رنگ داده بودند

و در هوا چند کلاغ پرواز می کردند

صدایشان گرفته بود

و کوکو می کردند

صدای خروس در آنسوی شهر پیچید

مرد بازم دیر کرده بود

و حراست جواب سلامش را نداد

شب که مرد به خانه برگشت

زن گفت :

در خانه ی همسایه دختر دانشجویی به اجاره نشسته است

و پسرک خاطرخواه اوست

دو هزار ریالی مرد جا افتاد

قشون کشی پسرک همسایه به خاطر دختر اجاره ای بوده است

تا خودی نشان بدهد

مرد پشت پنجره رفت

دلگیر بود

به تهران نفرین گفت

و آرام در گوش زن نجوا کرد

خروس بی واسطه عاشق است

و بی مضایقه عاشقی می کند

و به خاطر عشق به همسایه بی حرمتی نمی کند

و مرغ عاشق همین کردار مردش است

زن شوهر خود را بوسید

و همه ی همسایه ها دیدند

و همه ی شغالهای شهر .

محمد حسین صفری ... ۱۵/۱۲/۸۷ آزادشهر