اینجا بهشت است بقعه ی شاهزاده ابراهیم علیه السلام
به نام خدا
مقاله : اینجا بهشت است بقعه ی شاهزاده ابراهیم علیه السلام
نویسنده : محمد حسین صفری
( تقدیم به آستان متبرک ، نورانی و زلال امامزاده ابراهیم علیه السلام )
بقاع متبرکه امام زادگان باید به قطب فرهنگی تبدیل شود .
( رهبر فرزانه انقلاب )
مقدمه :
هر وقت دلم می گیرد به امامزاده می روم شاهزاده ابراهیم همان امامزاده ای است که در کنار رودخانه ای همیشه جاری با گنبدی سیمانی همواره عطرافشانی می کند و سالهاست حتی سالها قبل از تولد من که مامن کارگران معدن زغال سنگ و کشاورزان پایین دست رودخانه است . اینجا روستای من است روستای رودبار قشلاق با هیبتی کوهستانی که دل در گرو این امامزاده غریب دارد با حصاری بلند از صخره ها که دامنه های برف گیر طولانی دارد و سینه اش لبریز از خاطره نذرها ، گریه ها ، شادی ها ، عروسی ها و طواف تابوت های چوبی مردمان آبادی من است ... دلم گرفته است وضو می گیرم و کنار مرقد سبزپوش نسل ابراهیم به نماز قامت می بندم ...
فصل سلام :
نمی خواهم به رسم پژوهشگران بزرگ قلم بزنم گفت و شنودی صمیمی را با دلم ، قلم و این دفترچه سفید و دوربین عکاسی آنالوگم آغاز می کنم و از معماری امامزاده ها می نویسم از مبانی سواد بصری که در دامن ایوان ها ، طاق ها ، حوالی گنبد ، بلندای مناره ها و صحنی پر از ستاره و آفتاب پناه گرفته است و خودنمایی می کند و دل هر بیننده زائری را مدتها محو تماشای خود می سازد از بهت و حیرت تصویر می گویم که گرفتار عظمت و زیبایی و هنر و معماری بقاع متبرک است از بوسه های لنز بر لعاب فیروزه ای دیوارهایی که عکاسش را به آبی بلند آسمان گره می زنند و در سماع خطوط تذهیب حک شده بر سینه ایوان به بند می کشند چنان که دوربین من و چشم های من و دل من ... ؟
چقدر دلم گرفته است .
شرح حال :
پیوسته شنیده ایم که روستاها در مجاورت رودخانه ها به وجود آمده اند اما من به چشم دیده و بسیار از بزرگانم شنیده ام که بوده اند روستاهایی که در مجاورت امامزادگان شکل گرفته اند هر کجا بقعه متبرک امامزاده ای بوده است رودخانه ، چشمه ، برکه ، مزرعه ، جنگل ، چشم انداز ، میراث ، قبرستان ، دفینه ، خاطره ، افسانه ، نقل و مردمانی بوده اند که اصالت هایی عجیب ، آیین هایی زیبا و جاودانه داشته اند مردمانی که تمام زندگی ، زن و فرزند ، ثروت و زمین و آذوقه خود را وقف فرزندان بنی آدم کرده اند مردمانی که خود را در همه دوران ها بیمه فرزندان اهل بیت عصمت و طهارت دانسته اند و از آنها به شکل های گوناگون تجلیل کرده اند مردمانی که در سالروز تولد صاحبان بزرگوار بقعه های غریب جشن و پایکوبی به راه انداخته اند اسپندی آتش زده اند و نام های مبارک بر فرزندان خود گذاشته اند و بوده اند مردمانی که در رثای مرگ سلاله انبیا الهی به منقبت و مرثیه نشسته اند فلاخن کشیده اند ، زبانحال خوانده اند و مویه کرده اند و گیس بریده اند و به هر بهانه خود را متوسل به آنها دانسته اند و آیین ها از دل همین مراقبت های پیوسته بیرون آمده و نسل به نسل به روزگار پر از استعاره ما رسیده است روزگاری که برای آیین ها و اصالت و رسوم گذشتگانش چندان احترامی قائل نیست و نذرهای گاه به گاهش را بواسطه دنیای مجازی ادا می کند .
وقتی به دنیای خود رجوع می کنم احساس دلتنگی عظیمی را می بینم که بواسطه فاصله امروز آدمهای روزگار من با این میراث جاودانه به وجود آمده است اهالی بی ریشه ای می بینم که هر وقت گرفتاری بزرگ و مشکلی عجیب و گرهی ناگشوده در حیات و مماتش اتفاق می افتد یاد پنجره های مشبک و فولادی بقاع متبرکه و امامزادگان سبزپوشش می افتد و با نذر مقداری پول و طلا به سراغشان می رود در حالی که دلش را در جای دیگری و در زمانه دیگری جا گذاشته است رخوتی را می بینم بس سترگ که اندام عاصی و قلب وحشی جوانان سرزمینم را فرا گرفته است و می پندارد که صحن مبارک امامزاده ای در ناکجاآباد شهر می تواند ساعتی را برای او مرهم باشد . ساعتی را که در شلوغی و ازدحام گناهانش گم کرده است ساعتی را که به اندازه تمام اندوه اوست ساعتی را که وقت آبی بلند فردایش را زنگ می زند و دریغ که او نمی شنود ساعتی را که فراموش کرده است آیین دوازده امامی دارد .
وقتی به دنیای خود رجوع می کنم دنیایی مجازی را می بینم و تصویر سه بعدی حرمی را می بینم بدون احساس لمس دستی که فیروزه دیوارش و طلای مرقدش و آسمان گنبدش و کبوترانگی زائرش را از او باز می ستاند و قرار دل را در غروب جمعه ای که حرم شاه عبدالعظیم علیه السلام میزبانش باشد . دنیای مجازی من بدون گریه های من است دنیای مجازی من بدون دعاهای من است دنیای مجازی من بدون سجده های من است دنیای مجازی من بدون نذر و نیاز من است که پیوسته پشت ترافیک چراغ قرمزهایی که هیچ وقت سبز نمی شوند جامانده است .
وقتی به دنیای مجازی خود رجوع می کنم خود را تنها می یابم دور از صحن و سرای حرمی که سال به سال هم سراغش نمی روم و مدام در رقابت با مشکلاتم درجا می زنم این است دنیای من که میراث جاودانه گذشته اش را گم کرده است .
زبانحال امروزی :
در دنیای من تابلوهای راهنمای بقاع متبرکه عموما زنگ زده و رنگ و رو رفته اند و کنار هر تابلویی که نام مبارک امامزاده ای را فریاد می کشد یک صندوق نذورات است آنچه که امروز به نسل آینده سازمان تحویل می دهیم نه تاریخچه ، نه آیین ، نه معرفت و نه اندیشه امامزادگان که همین اضلاع حجمی و هندسی خلاصه شده در تابلوهای رنگ و رو رفته و صندوق های نذورات دم راههاست که نازیبائی تحمیل شده اش از سوی ما ، دل کودک بی هویت امروز را می زند .
زیبائی های پنهان معانی نهفته در دامن این بقاع متبرک به عنوان درس و بحث به کودکمان آموخته نمی شود کودکمان امروز نمی داند که فلسفه وجود این امامزادگان بیشمار در جای جای این مملکت پر از گوهر چیست و دردناک تر آنکه این بقاع متبرک اصالت هیئتی خود را فراموش کرده و صاحب قوانینی شده اند که متضاد با آیین محمدی است قوانینی که به زائر کودک ناآشنایمان تحمیل می شود و او را وادار به احترام به مواردی می کند که نه معنای آنها را می داند و نه آنها را می شناسد و نه قدرت فهم و درک آنها را دارد .
معمولا سالها طول می کشد تا ساختمان سازی بقعه متبرکی به اتمام برسد همواره در اطراف بقاع متبرکه تپه های کوچک شن و ماسه وجود دارد در پرداخت ظاهری این بقاع به اصول زیبائی شناسی اصیل توجه کمتری می شود کارشناسان هنر و معماری کمتر در خدمت این بقاع به کار گماشته می شوند در فضای عمومی بقاع متبرکه وسعت بسیار ناچیزی از فضا را به درختان ، گلها و گیاهان و فضای سبز اختصاص می دهند و همواره منتظر وجوه نقدی زائران می نشینند تا ساخت و ساز را ادامه بدهند در ساختمانهای جدیدی که برای بقاع متبرکه ساخته می شود دیگر از معماری اصیل ایرانی و اسلامی خبری نیست حکومت سیمان و آهن و آلومینیوم بر دنیای معنوی ما می تواند باعث گسست کودک جستجوگر امروز از این فضای معنوی گردد .
در استفاده از خادمان به جوانان کمتر توجه می شود و عموما پیرمردهای بیکار و بازنشسته را که رمقی برای نفس کشیدن ندارند در آستان این بقاع متبرکه به خدمت وا می دارند که عموما کم حوصله هستند و بعضا نمی توانند پاسخگوی نیازهای زائران باشند .
رسانه ملی نیز توجه و پرداخت بسیار کمی به این موضوع دارد و بعضا به دلیل ترس از نزدیک شدن به مسئله خرافات و دامن زدن به افسانه ها به این موضوع بس مهم و فاخر یعنی امامزادگان نمی پردازد از زندگی ، اندیشه ها و آثار و مبارزات امامزادگان و رسالت هایی که بر دوش آنها نهاده شده بود برای تبلیغ دین علوی نمی توان فیلمی داستانی و سینمایی را سراغ گرفت دیده ایم که به وفور از دانشمندان و حکما فیلم هایی ساخته شده و به معرفی آنها پرداخته شده است اما ندیده ایم که در زمینه معرفی سیره عملی و نبوی و تاریخی امامزادگان سرمایه گذاری ملی صورت گرفته باشد اگر امروز گاه به گاهی مستندی از رسانه ملی پخش می شود تنها به معرفی ساختمان و جغرافیای بقاع متبرکه پرداخته است . با توجه به غلبه دنیای رسانه ها بر دنیای انسان بی هویت و بی ریشه امروز ساخت فیلم از زندگانی و آثار امامزادگان برای نسل آینده ساز ضرورتی بس بزرگ و عمیق دارد که متاسفانه کاملا نادیده گرفته شده است .
تبلیغ به شکل های مختلف می تواند صورت بگیرد امروزه تبلیغ از عناصر مهم دنیای ارتباطات به حساب می آید اما اگر امروز به کودکی یا دانش آموزی بگوئیم نام چند امامزاده را به زبان بیاورد تنها به امامزادگانی نظیر شاه عبدالعظیم یا شاهچراغ و امثالهم می پردازد و یا نام از امامزاده ای می برد که در نزدیکی و در جوار آن زندگی می کند بدون شک نمی تواند بیش از تعداد انگشتان دستش امامزادگانی را نام ببرد که یا می شناسد یا به دیدن و زیارت آنها رفته است در این زمینه تبلیغات بسیار کم و ناچیزی صورت گرفته است بسیاری از امامزادگان عزیز و بزرگواری هستند که در روستاهایی دور افتاده بقعه ای کوچک و ناچیز دارند و بعضا به دلیل عدم رسیدگی صحن و حیاط آنها محل استراحت دام ها و گاو و گوسفندان اهالی روستا شده است و هیچ کس از آنها خبری ندارد و حتی یک بار هم نامشان به گوشش نخورده است و نسبت به آنها صاحب معرفت و شناختی هر چند اندک در حد بیوگرافی نیست .
دلم عجیب گرفته است .
رئالیسم جادویی :
می خواهم از پدربزرگم برایتان بگویم از مردی که زمین و باغش را وقف امامزاده ابراهیم و بقعه شاهزاده ابراهیم آبادیمان کرد در روزگارانی بس دور و دراز که من هنوز چشم به این دنیای عجیب و وارونه باز نکرده بودم نقل می کنند پدربزرگم در حال شخم زدن زمینش با گاوآهن و خیش های چوبی بود که خیش به سنگی بزرگ گیر می کند او مدتها تلاش می کند تا اطراف سنگ را خالی نماید و سنگ را بیرون بکشد اما وقتی سنگ را که شبیه صخره ای کوچک بود کنار می زند دو کودک سبزپوش نورانی را می بیند که تمیز و زیبا درون حفره ای که بواسطه کنار زدن سنگ بوجود آمده نشسته اند و دست در شانه هم گره زده اند و بسیار خوشحالند و در یک چشم به هم زدنی ناپدید می شوند نکته اینجاست که قبل از ناپدید شدن به پدربزرگم سلام می دهند نامشان را می گویند و متذکر می شوند که دو تا برادر هستند و اینجا محل دفن آنهاست .
پدربزرگم ماجرا را با اهالی در میان می گذارد اما اهالی او را به باد سخره می گیرند و هیچ کس حرفش را نمی پذیرد پدربزرگم با کمک مادربزرگ و مادر و دائی هایم شروع به ساختن بقعه در همان مکان می کنند اما از آنجایی که دیوارها را با خشت بالا می بردند دیوارها فرو می ریخت و پدربزرگم دوباره شروع به دیوار چینی می کرد و فرزندانش را وادار به کمک می نمود دائی هایم نیز تحت تاثیر حرفهای مردم با پدربزرگم گلاویز می شدند اما پدربزرگ نازنین من که نامش حاج صفر است و ما او را صفربابو صدا می زدیم دست از کار نمی کشد و با هر بار فرو ریختن دیوارهای کاهگلی او دوباره دست به کار می شود مادرم می گوید ما کوچک بودیم و از روستا برای پدربزرگ غذا و آذوقه می اوردیم او می گوید در تمام مدتی که پدربزرگم خشت می زد و دیوار می چید از چشمانش اشک می ریخت تا اینکه بالاخره بقعه ای آماده می شود و مردم کم کم توجهاتی از حضرت می بینند و با توسل به امامزاده گره از مشکلاتشان باز می شود و برخی نیز شفا می یابند رفته رفته اعتقادات مردم نسبت به امامزاده شدت و قوت می گیرد و آیین ها در جوار این امامزاده جاری می شوند .
بقعه در کنار رودخانه است و رودخانه نیز در مسیر سیلاب های بزرگ آب و گل و لای قرار دارد و هر سال بهار سیل های بزرگی از این رودخانه عبور می کند مردم می گفتند سیل می آید و هنگامی که به بقعه می رسد مسیر خود را تغییر می دهد تا اینکه ما به دنیا آمدیم و مدرسه ما در راه امامزاده بود و با چشم خود دیدیم سیل بزرگی را که دیوارهای بقعه را با خود برد بلدوزری را دیدیم که به راحتی یک تکه چوب با خودش برد اما مرقد صحیح و سالم و بدون خراش در جایش ماند و ما به چشم خود دیدیم که دیوارهای آجری و سیمانی بقعه با کمک مالی معدن زغال سنگ رودبار قشلاق بالا رفت و همچنان پابرجاست ...
اینجا همان بهشتی است که من هر وقت دلم می گیرد به آغوش مهربانش پناه می برم و از روزگار امروزم شکایت می کنم اینجا همان شاهزاده ابراهیم است همان سید بزرگواری که نقل می کنند تمام طول شب هایی را که پدربزرگم در خرمن کوب کار می کرد به دیدنش می آمد و تا صبح کنارش می نشست حرف می زد و سپیده نزده غیب می شد تمام شب های خوفناکی که نه برق بود و نه امکانات امروزین ...
اما هیچ وقت پدربزرگم از این مرد بزرگوار نپرسیده بود که کیست ، کجا زندگی می کند و روزها به کجا می رود این را پدربزرگ خدابیامرزم در جواب نوه هایش که ماها بودیم گفته بود : کاش می دانستم که کیست تا جور دیگری خدمتگذاری اش را می کردم .... هیچ وقت جرات نکردم از او سوالی بپرسم یا خدای ناکرده جسارتی بکنم وقتی می آمد هوای سیاه خرمنکوب همیشه روشن و سبز بود و آرامش عجیبی تمام وجود مرا فرا می گرفت خرمنکوب دور از روستا بود و فضایی بسیار خوفناک داشت .
این نقل فسانه نیست عین حقیقت است و چه بسیارند این نقل های به ظاهر افسانه ای که در گوشه گوشه ایران اسلامی اتفاق افتاده اند و هیچ کس نمی داند چه بسیارند آدم های بزرگی که وقتی از خانه می خواستند بیرون شوند کفش هایشان جلوی پای آنها بر می گشت و جفت می شد و چه بشیاربودند از این مردان بزرگ در آبادی ما که امروز چیزی از آنها جز نقل قول شبانه مادربزرگ هایمان نمانده است و رشک هایی که با خود به جا گذاشته اند اینها همه از برکت همین امامزادگان بوده است که امروز کمتر می توان چیزی شبیه آنها سراغ گرفت ... فاصله ها ... تهمت ها ... دروغ ها .... دزدی ها .... جنایت ها .... دور شدن از اعتقادات ... حسادت ... جنگ ... تبعیض ... دور شدن از آیین ها ... فراموش کردن گذشتگان ... فراموشی رسم و رسومات کهن ... مرگ کهن الگوها و همه اینها به بهانه پیشرفت دنیای امروز ، واقعیت مرگ دنیای مجازی من را رقم می زنند .
ادامه زبانحال :
در جوار ملکوتی بقاع متبرکه ساختمانهایی ساخته می شود که نامشان زائرسرا است این اتاقک ها به بدترین شکل ممکن احداث می شوند در سازه آنها به معماری بقعه توجهی نمی شود زیبائی بقعه را تحت الشعاع قرار می دهد فضای معنوی را از بین می برد و بساط خرید و فروش راه می اندازد و انسان همیشه نیازمند و طماع امروز ناگزیر از آنهاست .
این زائرسراها عموما امکانات مطلوبی ندارند همیشه کثیف و نمور و بدقلق هستند شایسته است در مقام و شان و منزلت امامزاده ی همامی که در آنجا مقام دارد رفتار شود و با زائرش نیز آنچنان که آقا می پسندد .
محصور بودن در کنار پارکینگ ها و اتاقک های متعدد به بهانه های مختلف که همان قوانین دنیای امروز بر آنها تحمیل کرده است فضاهای کوچک با وسعتی محدود و ... اصل زیبائی بقاع و مرقد را از بین برده است معماری امروز بقاع متبرکه به سمت محدود کردن فضاها و گرفتن خلوت معنوی از زائرش حرکت می کند .
وجود بازارهای متعدد در اطراف بقاع متبرکه بدون توجه به فضای معنوی آن باعث گشته زائران کودک کمتر به معرفت و شناخت امامزاده ای که به دیدارش نائل شده اند بپردازند بازارهای اطراف بقاع بایستی محصول مرتبط با فضای معنوی بقعه را خرید و فروش نمایند و نباید این بازارها چسبیده به بقاع متبرک باشند . با توجه به جذب توریست بایستی شهرک هایی در نزدیکی بارگاه ساخته شود شهرک هایی که به کلیت فضای معماری و معنوی و اصالت حرم ضربه وارد ننماید و در این شهرک ها به تنوع سلایق پرداخته شود .
اختصاص فضای زیادی از صحن بقاع متبرکه به مزار و قبرستان قابل تامل است بهتر آن است که قبور از داخل صحن دور باشند و صحن و سرای بقاع مثال خلوتگاهی معنوی برای هر زائری با خودش ، امامش و خدایش باشد قبور داخل حرم زیبائی و معماری فضا را تحت الشعاع خود قرار می دهند و معمولا این قبور از کلیت معماری بقعه تبعیت نمی کنند و صاحبان قبور بر اساس سلایق خود به شکل ظاهری آنها می پردازند و در نهایت به ساختار کلی صحن و سرا ضربه وارد می کنند .
امکانات رفاهی برای زائران بایستی مانند مرام امامان باشد آنها نمی پسندند که زائری برای گرفتن امکاناتی هر چند ناچیز و کوتاه مدت مبلغی را که هیئت امنای بقعه تعیین کرده اند بپردازند ارائه امکانات در بهترین شکل ممکن بایستی به گونه ای صورت بگیرد که زائر در پایان زیارتش نسبت به ارباب خود دینی بزرگ را احساس نماید و خود با رضایت قلبی هدیه ای را به آستان مبارک تقدیم نماید در چنین شرایطی فرهنگ سازی به شکلی مطلوب ، نمادینه و نهادینه خواهد گشت .
زیارتنامه :
امامزاده ها محل تلاقی و پیوند فرهنگ ها ، آداب و رسوم و سنن مختلف و محل اتحاد قومیت های مختلف است
در شهری که نزدیک به آبادی من است چندین امامزاده وجود دارد که بعضا مانند حضرت یحیی ابن زید علیه السلام معروف هستند یکی از این بقاع متبرکه که به « آق امام » معرف است محل زیارت دو امامزاده بزرگوار به نامهای محمد ابن زید و محمد ابن جعفر صادق است این بقعه زیبا با صلابتی عظیم بر بلندای تپه ای مشرف به دشت جرجان قدیم قرار گرفته است این امامزاده چشم اندازی عجیب و زیبا دارد و سرشار از افسانه هایی حقیقی و حقوقی ست دور تا دور این بقعه متبرک دشت و جنگل وجود دارد و محل اتحاد شیعه ها و سنی هاست اقوام ترکمن اعتقادات و احترامات بسیار عمیقی نسبت به این بقعه دارند این محیط طبیعی زیبا همواره از نگاه کارشناسان معماری و هنر دور مانده است در طراحی ساختمان جدید این بقعه به نکات بسیار زیادی توجه نشده است در کنار این بقعه قبرستانی سنگی قرار دارد که در این قبرستان سنگی سنگ های بزرگی شبیه گله گوسفندان ، سگ و مرد چوپان وجود دارد و نقل است در روزگاران کهن که این امامزادگان بزرگوار به اینجا پناه آورده اند این مرد چوپان به آنها بی احترامی می کند و همراه گله و سگانش در همانجا تبدیل به مجسمه های سنگی می شوند که امروزه بقایای ناچیزی از آنها در قبرستان موجود است و به دلیل فرسایش باد و باران از بین رفته اند ، این بقعه با وجود چنین افسانه هایی که از باور مردم و اهالی این منطقه می تراود قابلیت های توریستی بسیار بالایی دارد اما متاسفانه عدم درک و دریافت درست هنری از موضوع معماری و فرهنگ توریسم و تبلغ باعث شده است از این امکان بسیار بالقوه کمتر استفاده شود و چه بسیارند از این بقاع متبرک که به لحاظ طبیعی از جغرافیای بسیار زیبا و منحصر به فرد و بکری برخوردارند که تنها با ارائه طرح بازسازی زودهنگام آنها به جمعی از کارشناسان و هنرمندان خبره می توان اصالت و ارزشهای نهفته در آنها را حفظ کرد و این مکانهای مقدس را تبدیل به قطب فرهنگی ، هنری ، ارزشی ، آموزشی ، تربیتی ، معنوی و توریستی نمود .
فصل دعا :
سر از سجده بر می دارم و دوربینم بوسه آخرش را زیر گنبد آجری جا می گذارد نمی توانم کبوتر نباشم نمی توانم شمع نباشم ، نمی توانم کبوترانگی خود را از صحن عشق و روشنی و دعا ، بیرون بکشم سخت دلم گرفته است و دل قلم و کاغذی که هنوز سپید مانده است بر می خیزم از کنار پنجره های مشبک فولادی فاصله می گیرم اما قلبم جا مانده است مادرم را می بینم که در صحن حرم شاهزاده ابراهیم نشسته است کنار سفره نذری اش و برای زائران همولایتی ام غذا می کشد در آبادی من رسم است بعد از سیزده بدر مردم آبادی تا یک هفته هر روز به بقعه مبارکه شاهزاده ابراهیم می آیند و غذا می پزند و در کنار هم می نشینند و بدون اینکه بدانند همسایه چه پخته است هنگام صرف غذا دیگ های خود را معاوضه می کنند و روزشان را به شب پرا ستاره صحن ساده و کوچک امامزاده ابراهیم گره می زنند آوای جاری رودخانه ، همیشگی است با خود می پندارم بهار امسال اگر سیل بیاید به دامن آقا پناه بیاورم و شفاعت گندمزاران کنار رودخانه را بکنم با خود می پندارم برنامه های سال پیش رو را با آقا در میان بگذارم و سبک سنگین نمایم و با توسل به کرامت آقا همتم را متبرک به نگاه حضرت کرده همه چیز را آغاز نمایم و از خطاهای سال گذشته پیش آقا بنشینم توبه کنم و از او بخواهم که شفاعت مرا پیش امام عصرم حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نماید و من که فرزند همین بیشه ام روسیاه مولایم نباشم و چه بسیارند مانند من که به دامن آقا پناه می آورند .
دعوت :
اینجا بهشت من است و من همه آدمهای روی زمین را به این بهشت دعوت می کنم مردم دیار من به زائران آقا احترام می گذارند و میزبان خوبی هستند ، مهمانان آقا را روی چشمشان می گذارند و عزیز می دارند اینجا بهشت من است جایی در شرق استان گلستان ، روستای رودبار قشلاق ، کیلومتر هشت ، بین شهرستان آزادشهر و شاهرود در دامنه کوهستانهایی که قد به قد البرز و دماوند و زاگرس دارند . قبل از آنکه به مشهد برسید قبل از آنکه پا در جاده منتهی به مشهدالرضا بگذارید به بهشت ما بیایید و اذن دخول بگیرید امام ما اینجا پشت این صخره های بلند پیوسته به سینه آسمان غریب مانده است .
راه شما را فرا می خواند و جاده ای که به این بهشت منتهی می شود قدری حوصله کنید ، استعاره های شهر را رها کنید دل بسپارید به آوای اذان حاج قربان که از بلندای گنبد امامزاده ابراهیم به اذان بلال طعنه می زند و بیایید ، آقا منتظر شماست .
مرثیه برای خودم :
دلم بدجوری گرفته است آقا ....
دلم که سالهاست گرفتار تهران لعنتی ست و از مولای خود دور مانده است دلم که پیوسته آفتاب دستهای پدربزرگم را می جوید و مهتاب نشسته بر نقل فسانه ی مادربزرگم را در شبهایی که زمستانش زیباست و بهارش پر از شکوفه های درختان آلبالو که نذر امامزاده هستند ، اینجا جهنم است جهنمی که من برای خودم ساخته ام با خدایان مصنوعی و رنگ کرده ، با رودخانه های سیاه فاضلاب ، ترافیک های گناه و وسوسه و تردید ... اینجا جهنم است ، شهری پر از تحقیر و استعاره و سرزنش .... اینجا جهنم تهران است با شاه عبدالعظیمی تنها و امامزاده صالحی غریب و امامزاده داوودی که از بلندای تهران برای مردمش طلب مغفرت می کند و امامزاده شعیبی که تنهایی مرا به امامزاده ابراهیم در آبادی ام گره می زند ... اینجا جهنم تهران است با مناره هایی دود گرفته و اذان هایی که از دستگاههای مجازی پخش می شوند ... دلم گرفته است آقا ... قدری نگاهی ، آهی تا باز بیابم خودم را و راهی که در نبود تو گم کرده ام ، نظری تا بازبیابم بهشت کوچک اما پر از خدای کودکی ام را در دل کوهستانهایی که زلالند و اصیل ، با آیین های جاودانه ام .....
منابع و ماخذ :
دلم به روایت آقا ....
قلبم که دخیل همیشگی آقاست ...
خاطره هایم که کودکی مرا روشن می سازد ....
افسانه هایی که شب های مرا پر از امام و ستاره کرده اند ....
آفتاب نشسته بر گنبد آقا ....
پدربزرگم که خادم بود و پر از مهتاب ....
مادربزرگم که سرشار از نقل و فسانه و ذکر است ....
مادرم که همیشه مورد عنایت آقاست ...
و خودم که دلش بدجوری گرفته است ...
و خدا که پیوسته هوای دلم را دارد .
.......
با احترام به محضر مبارک ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف
نویسنده : محمد حسین صفری رودبار
مهر 1389
روستای رودبار قشلاق ، تهران
09126769426
house of creation