از مجموعه دست نوشته های سفر عتبات
دارالاماره ، روز ، خارجی
بر بلندایی مشرف بر دارالاماره ایستاده ام و با تاریخ سخن می گویم :
سر که می چرخانم جز ویرانه هیچ نمی بینم که در پنهان این تاریخ پلید ، بر سر مصعب فرود می آید ... می خواهم کسی از راه برسد و مرا میان شیدائی ام در فراق کاروانی که هنوز پای خطابه بانویم اشک می ریزد سر ببرد ... می خواهم پای خون هنوز جاری حسین علیه السلام بر این خاک بمانم و بندگی کنم ... می خواهم بر بلندای این قصر بی ستون برخیزم و دوباره خطابه ای را که هر بار تکرارش برایم تازگی دارد فریاد کنم .
باز تکرار می شوم تا ابتدای هستی مسلم ، تا آغازه ترجیع بند بلال ، تا نخستین لبخند رقیه ، و آخرین نگاه سکینه ...
من باز تکرار می شوم دوباره تکرار می شوم و قصر دارالاماره فرو می ریزد ... می شنوید ... زیادی های بدفرجام نعره می زنند ... می شنوید عمر سعد به نفرین خودش نشسته است .
بر بلندای قصر دیروز دارالاماره ایستاده ام و جز ویرانه هیچ نمی بینم جز پلشتی تاریخی که دوست می دارد مثل دیوارهای این قصر بی سقف فرو بریزد
خودم را می بینم که تکرار می شوم در هیات میثم ، سلمان ، ابوذر ، بلال و ....
محمد حسین صفری
خرابه دارالاماره ، عتبات عالیات
house of creation