طاق کسری ، غروب ، داخلی / خارجی

زمانی به طاق کسری می رسم که خورشید در پس آن دارد غروب می کند کودکانی را می بینم با دشداشه هایی کثیف که بیشتر سر جنگ با یکدیگر دارند  می ایستم روبروی آفتاب زیر طاق کسری و نگاه می کنم به شکوهی که چندان هم باشکوه نیست و حرف می زنم :

در قامت خمیده این طاق ، هزار بار می شکنم ، در عبور نسیمی که خبر از مولودی بزرگ به پیامبری خدا می آورد فرو می ریزم ، مولودی به روشنی خدا ...

همراه علی علیه السلام اقتدا می کنم در سجده آخرت ، در تشهد لبخندت پیوند می خورم به تاریخ ناپیدای کسرائی که آینه ایست لبریز از راز و رمز ، به تاریخ طاقی شکسته که سرشار از عبرت است و زمزمه و محمد ( ص ) ....

در تو و ترک این دیوارها که پیشانی آسمان را به نام تو بوسه می زنند ای آغاز وحی ، قامت می گیرم و درود می فرستم به علی ، آل مبارک علی علیه السلام ، سلمان ، خدیجه ، و صحابی آفتاب و نخل و نهروان ...

تاریکی غلبه می کند چفیه ام را به دوش می اندازم کودکان با دوچرخه هایی کهنه دور می شوند تنها می مانم با غربت کوفه ، خرابه ای که به طاق کسری می ماند و شهری به نام مدائن ....

ماه را بو می کشم و صلوات می فرستم به نام محمد صلوات الله علیه : الهم صل علی محمد و آل محمد و علی جمیع الانبیائ والمرسلین ... و عجل فرجهم ... کسی نامم را صدا می زند کسی که صدایش را تا به حال نشنیده ام و صدایش عطر آسمان دارد .

محمد حسین صفری

شهر مدائن ، طاق کسری