از مجموعه دست نوشته های سفر عتبات
مرقد مطهر حکیمه خاتون ، ظهر ، داخلی / خارجی
نمی شناختمش ، برایم غریب بود وقتی به مرقدش رسیدم خسته بودم نشستم و آرام گرفتم مثل همه ساعتهایی که خستگی هایم را برای مادرم می برم حرف زدم :
عمه جان از مکه دیوانگی ام عبور کرده ام ... از جمکران حضور ، از جماران نور ، از ایران پر از غرور ... تا به تو رسیده ام ... به صلاه ظهر گرم آفتابی ات تا نماز بگذارم ... آیا اذن دخولم می دهی ؟
من امروز آمده ام تا در تولد آرزوی شیرین خدا از اشک های تو سیراب شوم ... ای حکیمه مهربانی و دختر برکت ، ای عمه رسالت ....
من امروز آمده ام از مدینه همه آشفتگی هایم ... دستان امام عصرم را باز جویم و با او بیعتی دوباره تازه کنم ...
به من بگو عمه جان به من بگو کدامین سوی به عبور عاشقانه ترین تصنیف خدا پیوند می خورد تا بی قراری خویش را راهی آن سوی نمایم ...
عمه جان من امروز آمده ام که برایم از موعود ایل نینوائی ات سخن بگویی ... با من بگو ... با من از منتقم خون خدا بگو ... با من که از تبار جمکرانم ... از سرزمین جماران ... از دیار نخل و خاکریز و رضا ...
حالا می شناسمت و با اینکه می شناسمت اما غریبی درست مثل بی بی فاطمه زهرا سلام الله علیها ...
صدای اذان بلند می شود وضویم را تازه می کنم و وارد حرم می شوم عطر آسمان جاریست مثل خانه علی در کوفه ... سبحان الله ...
محمد حسین صفری
مرقد حکیمه خاتون ، عتبات عالیات
house of creation