به نام خدا

مرقد مطهر حضرت امام هادی علیه السلام ، هنگام غروب ، داخلی

لباس یکدست سپیدی پوشیده ام و در گوشه ای از رواق نشسته ام در تنهایی خویش با امام خود گفتگو می کنم خیره به گنبدی که برای بار اول است می بینمش :

امام من ، ای نور همیشه هدایت ، ای جاری حضور ، ای هادی هماره ...

سامرا را با تو شناختم ، شهری غریب تر از خودش ... با تو ای صفای خاطره ها ، روشنایی رنج ، آبروی صبر ، ای پناه امن اسارت ، تکیه گاه سیاهی زندان ...

من امروز آمده ام از شهر ی که فرسنگ ها با تو فاصله دارد ، از شهری که مدام تغییر می کند ، از شهری که درگیر استعاره است و صنعت و تحقیر ...

و آمده ام تا در طور سینین تو ای همای منزلت و شور و شعور ، نیمه ی پنهان ذی الحجه ام را کامل کنم ، ای آفتاب سرخ سامرا ...

در آسمان دل من نیز بتاب که بی تو و بی نگاه بارانی تو که پرتوی از خدای محمد صلوات الله علیه است مرا چشمه ای و سرچشمه ای نخواهد بود .

من امروز آمده ام تا سرای جاودان تو را بی حضور متوکل به تماشا بنشینم و با اذن فرزندت ، سر به سجده نجواهای تو فرود بیاورم ، ای هادی ترین هدایت ها ...

مرا و شهر مرا ، مرا و قبیله مرا ، مرا و تمام مرا از مهدی عج از امام تمام عصرها لبریز کن .

از رواق مطهر عسکریین ... از آفتاب خیره سامرا ... از طور سینین ... از چکامه های بلندت در تنهایی ...

من امروز نیازمند تر از همیشه ام  ، من امشب نیازمند تر از همیشه ام .

 

محمد حسین صفری

عتبات عالیات ، شهر سامرا