دلم بدجوری گرفته است دلم می خواهد تنها در گوشه ای از مسجد آبادیمان بنشینم و به مصیبت حاج قربان گوش بدهم و آرام اشک بریزم  اما نمیدانم چه غلطی کرده ام که اینروزها توفیق همه چیز از من گرفته شده است نمازهایم را درست و کامل نمی خوانم کمتر به سراغ خدا می روم و چند سالی هم می شود که دیگر غذاهای نذری مسجد آبادیمان را در شبهای اربعین نمی خورم .... سخت دلم گرفته است ... آقا جان دلم را به نامت دخیل می بندم تا دستم را بگیری و از این منجلابی که در آن گرفتار شده ام رهایم سازی ... خیلی وقت است که دست و دلم به هیچ کاری نمی رود از این زندگی ، از این آدمهایی که می شناسمشان ، از این روزگار لعنتی خسته و دلزده ام و رهایی می خواهم ....