قصه قبیله من ...
قصه قبیله من ...
همه چیز عوض شده است ... تغییری که زیبا نیست ، یک دگرگونی ناجور ... دلتنگی ... دلتنگی ... دلتنگی ....
همه چیز ظاهری شده است مثل طایفه ، ایل ، قبیله ، فامیل .... همه چیز شعار شده است مثل اصل ، باور ، اعتقاد ..... همه چیز دورنگ شده است ... ما چراغی نداریم ، نوری نداریم ، بزرگی نداریم ....
تنها هستیم ... تنها با چهره هایی در اطرافمان که دیگر نمی شناسیم ....
ادا و اطوار و ناز و غمزه و عشوه و خودخواهی و تکبر و خودبینی و کینه و نفرت و حسودی و شکایت و قهر و .....
روزی ما شده است ....
ای کاش صفربابو نمی رفت ... ای کاش من به جای او می مردم ... ای کاش من صفربابو می شدم ... ای کاش صفربابو همیشگی بود ... ای کاش مرگ نبود ... ای کاش می شد دوباره صفربابو را از خدا گرفت ....
راستی خدایا فقط برای نیم ساعت نه بیست دقیقه نه ده دقیقه نه پنج دقیقه ، فقط برای یک ثانیه می شه پدربررگمو دوباره زنده کنی فقط به قد همین متنی که نوشته ام می خواهم با او درددل کنم می خواهم آخرین شعرم را برایش بخوانم می خواهم دوباره پای افسانه اش بنشینم ... می خواهم شیربرنجش را بخورم .... می خواهم برایم آواز بخواند ... شیر بدوشد ... می خواهم از شکوه طایفه ای بگویم که با مرگش برد ... می خواهم از تنهائی ام برایش بگویم ... از دلتنگی ام ... می خواهم بیاید و مرا هم با خودش ببرد به هر جایی که در آن پا گذاشته است و نفس می کشد .... می خواهم بیاید و مثل گذشته مارو زلال کند ، پاک کند ، عاشق کند ، یکرنگ کند ، سر یک سفره ینشاند ، بی کینه ، بی نفرت ، بی حسودی ، بی عقده ، بی چشم و هم چشمی ، بی ادا ، بی ناز و غمزه ، بی تکبر ، بی غرور ، بی خودبینی ، بی قهر ، بی شکایت ، بی متلک و ....
خدایا می شود .... ؟
تو که می دانی ما یک قبیله بزرگ بودیم ... با آیین های بزرگ و رسم و رسومی دیرینه ....
house of creation