خوشبختانه یا متاسفانه، نقدنویسی فی‌نفسه قابلیت دارد كه به سود پسند نویسنده، همه متریال لازم را برای نوشتن در اختیارش قرار دهد. درباره بدترین‌های تاریخ سینما هم می‌توان مفصل و با آب و تاب نوشت و در كمال رعایت اصول علمی نقدنویسی، وجوه مضمونی و ساختاریشان را ستود.
فقط كافی است نویسنده از آن فیلم خوشش آمده باشد. از این رو به نظر می‌رسد اساسا نقد و تحلیل، مقوله قابل اعتماد یا اعتنایی نیست. در بهترین حالت، نقد فیلم نوعی آفرینش مجدد است كه بر اساس دریافت شخصی از اثر خلق می‌شود. چنانچه هنرمند هم اثرش را با دریافت از طبیعت، وقایع، شخصیت‌ها و... آفریده است.
منتقدی كه به دنبال شناخت فیلم خوب و بد است باید با زبان دیگری جز آنچه قاعده و قانون نامیده می‌شود، آشنا شود. باید پسندش را از فیلم‌ها ذوقی كند.
خوش سلیقه شود و این فرمولی كلیشه‌ای ندارد كه مثل نسخه بتوان تجویزش كرد. وصولی است نه حصولی. این حرف از سر عدم‌شناخت از مبانی ایدئولوژیك نقد و تحلیل فیلم و علم استتیك (زیبایی‌شناسی یا استحسان) نیست و نباید آن را با روشی صوفیانه كه با بستن پرونده عقل و اندیشه ملازمه دارد، یكی پنداشت.
این اشاره‌ها برای آن است كه با اصول علمی و عقلی نمی‌توان ثابت كرد كدام فیلم روح دارد و كدام نه. كدام زنده است و كدام مرده. بر عكس می‌توان براحتی ثابت كرد كه مكانیكی‌ترین و بی‌روح‌ترین فیلم‌ها شاهكار هستند!
این جمله منسوب به كافكا به نقل از گوستاو یانوش (نویسنده چك) بیراه نیست: «آن‌كه ایمان دارد نمی‌تواند از آن تعریفی عرضه كند و آن‌كه ایمان ندارد تعریفی عرضه می‌كند كه از رحمت بهره‌ای نبرده است. مومن نمی‌تواند سخنی بگوید پس بی‌ایمان نیز بهتر است سخنی نگوید.
پیامبران هم در اصل همواره از اركان ایمان سخن گفته‌اند نه از خود «ایمان» یا این جمله كی‌یر كه‌گور: «ایمان ساحتی از ساحات هستی است نه ماحصل تعلیل و تفكر فلسفی».
خب اینها چه ارتباطی به بحث ما دارد؟ ارتباطش در اهمیت چیزی به اسم نگاه است. چیزی كه اصلش را نمی‌شود اثبات كرد، اما وقتی ثابت شد می‌توان در توصیفش سخن راند. همان كه باعث می‌شود یكی «سرگیجه» هیچكاك را منطقی بداند و دیگری نه.
یكی بگوید بی‌اعتنایی به منطق شایع خودش منطق دیگر و چه بسا قابل اعتناتری است و آن یكی بگوید اینها همه لفاظی است؛ منطق همان منطق شایع است. ایده اصلی شاهكار بی‌بدیل تاریخ سینما، فیلم ماندگار و اثرگذار «پالپ فیكشن» هم اصلا همین مساله نگاه است.
این‌كه جولز بگوید اتفاق غیر‌منتظره‌ای كه رخ داد معجزه است و وینسنت بگوید تصادف. حالا بیاییم ثابت كنیم كدام منطقی‌تر حرف می‌زنند. مگر می‌شود؟ اصلا منطق چیست؟ هر تعریفی داشته باشیم نتیجه متفاوت می‌شود. یكی هم كه مثل هگل می‌آید و با منطق جدیدش اطلاق منطق ارسطو را از ریشه می‌برد زیر سوال.
تا ایمانی كه قابل تشریح نیست و تا نگاهی كه از این ایمان برمی‌خیزد نباشد، نمی‌توان فهمید آیا چیزهایی كه در زندگی برایمان اتفاق می‌افتد علت و معلول ندارند و از جنس توالی تجربه‌هایی هستند كه هیوم می‌گوید یا نه هر واقعه‌ای ضرورتا معلول علتی است. نمی‌شود گفت یونگ كه تئوری همزمانی و تقارن را مطرح می‌كند راست می‌گوید یا نگرشی كه می‌گوید: حكمتی در این واقعه بود.
بحث دیگر مساله، اصالت یا عدم اصالت تكنیك و فن در هنر است و این‌كه آیا هنر امری حصولی است یا وصولی. آموختنی است یا از جنس الهام درونی است. همان دعوای دیرینه قاعده در هنر. این‌كه بعضی می‌گویند باید قواعد را یادگرفت و بعد شكست و بعضی می‌گویند وقتی همه وقتت را صرف یادگیری قواعد و تكنیك كنی دیگر قدرت شكستن آنها را نخواهی داشت و آن وقت تكنیك می‌شود حجاب روح هنر و تكنوكراسی هم كه ویژگی بارز دنیای امروز ماست.
این یك امكان. امكان دیگر واقعیتی تلخ است كه ویلیام هارت با این بیان شیرینش به آن اشاره می‌كند: «سال‌های سال سخت كار می‌كنی تا تكنیكی را یاد بگیری و تا آن موقع آن قدر جسارت پیدا كرده‌ای كه فراموشش كنی!».
این مباحث را اینجا فقط در حد اشاره و مقدمه می‌توانیم مطرح كنیم و غرض از آن معرفی ابعاد موضوع است برای تامل و تحقیق بیشتر. ارتباط مساله «فن» با نقدنویسی در این است كه گاهی صرف توجه به وجوه تكنیكی فیلم ولو كلیشه‌ای و غیرخلاقانه ترازوی محك منتقد برای سنجش خوبی و بدی فیلم قرار می‌گیرد.
و اما آن روح و آن زنده بودنی كه پیشتر مورد تاكید واقع شد چندان هم غیرقابل توضیح نیست. توجه به جزییات مهمترین عاملی است كه یك فیلم خوب را از نمونه خوب‌نما، اما بد تمایز می‌دهد. فیلم‌های متری و كیلویی عموما كلی‌پردازی می‌كنند و از نعمت جزییات كه شیرینی خاص داستان‌پردازی است بی‌بهره‌اند.
توجه عاشقانه به جزییات هم مرتبط با وجه مهم باورپذیری فیلم است. برای تحلیل فیلم، اولیه‌ترین وجه ساختاری، باورپذیر بودن است. اما مشكل اینجاست كه باورپذیری را نمی‌توان با استدلال عقلی ثابت كرد. پیشتر به اختلاف منتقدان بر سر باورپذیری فیلمی همچون سرگیجه اشاره كردیم. منتقدان استدلالی می‌گویند وقایع فیلم غیرمنطقی است و منتقدان عاشق برایش منطق متفاوتی از منطق شایع متصورند.
ولادیمیر ناباكوف در مقاله ارزشمند درباره مسخ كه پیشتر در نوشتار جداگانه‌ای با عنوان «نگاهی دیگر به مقوله ژانر و سبك سینمایی» به آن اشاره كردیم، می‌خواهد خودش را پساساختارگرا معرفی كرده باشد یا پست مدرن یا ضد منتقد یا رمانتیست یا هر عنوان دیگر.
به نظر می‌رسد تنها راه شناخت آثار خوب همانی است كه او در آنجا بكرات مورد تاكید قرار داده است: «دل دادن به اثر». عشق به جزییات باوركردنی و واقعی و بی‌توجهی به كلیات و قواعدی كه براساس شان می‌توان مثل ماشین جوجه‌كشی تولید مثل هنری كرد و به خود بالید كه فناوری و دنیای خردمدار مدرن توانسته در تولید هنر هم از منشاء اصلی خلق آن یعنی احساس ناب انسانی پیشی بگیرد.
فیلم خوب، حاوی المان‌هایی است كه اگر نباشند همه وجوه خوب دیگر بی‌اثر می‌شوند. اینجاست كه مشكل مبنایی نقد منصفانه و علمی و نیمه پر و خالی لیوان را با هم دیدن آشكار می‌شود.
می‌گویند منتقد خوب منتقدی است كه شیفته نشود و همیشه با فاصله با اثر مواجه شود ولی عجبا كه كسی نمی‌پرسد مگر فیلم و اثر هنری از جنس مقولات عقلی و فلسفی است كه بشود این‌طور خشك و خط‌كشی شده با آن برخورد كرد؟ به نظر می‌رسد منشا همه این بحث‌ها مشخص نبودن تعریفی درست از مقوله نقد فیلم است یا تمایز قائل نشدن میان گونه‌های مختلف نقدنویسی